از آخرین پستی ک گذاشتم 4 روز می گذره . و من هنوز با خودم در کلنجارم . با اینکه سرم خیلی شلوغه ولی می خوام بنویسم . امروز اخرین روز کاریم توی سال 92 هستش.تایم کارم داره تموم میشه.امسال فکر می کردم سال خوبی دارم . فکر می کردم من و همسرم بعد از کلی سختی می شیم ی خانواده ولی نشد . نشد . نمی گم نخواست . چون من همونطور ک اونو مقصر می دونم خودم رو هم مقصر میدونم .
خیلی فرصتا پیش اومد ک همسرم بخواد بیاد جلو و نیومد وقتی هم می خواست بیاد با هدف نزدیکی بمن بود .ک از تنهایی در بیاد و ب بقیه بگه ببینید ما با هم مشکلی نداریم.یعنی عملا احساسات من رو نسبت ب این اتفاقات تلخ نادیده گرفت .و نمیخواست این سکوت لعنتیشو بشکنه. توی زندگیم فکر نمی کردم تا این حد تحملم زیاد باشه و بتونم با سختی ها تا کنم . باورتون نمیشه با توجه به پستهای خوبی ک بهم دادین بخصوص توی تایپیک قبلیم و کلی مطالعه توی این سایت ( من بیشتر اینکه پست بذارم مطالعه کردم
چون احساس می کردم باید از خودم شروع کنم ) احساس شکست سنگینی می کنم مخصوصا اینکه توی این مدت چند ماه همسرم برام تلاش نکرد . نمی دونم یعنی انتظاراتم زیاد بود ؟ زیاد بود ک برای من بجنگه و تلاش کنه ؟ واقعا زیاد بود ؟
احساس خیلی بدی دارم هر چه بیشتر این دوری زمانش طول میکشه احساس کینه من نسبت ب همسرم بیشتر می شه با این ک خیلی دوسش دارم ولی احساس میکنم بخاطر لطمه روحی ک بمن زده نمیتونم ببخشمش
من توی این مدت دوسالی ک با هم بودیم خیلی برای دوتامون جنگیدم ولی راستش خسته ام . خسته ازینکه اون هیچ وقت تلاش منو ندید و درک نکرد . برعکس بیشتر سرزنشم کرد .
نمی بخشمش . بخاطر تمام زجرایی ک از طرف اون بمن تحمیل شد و من بخاطر علاق ب اون دم نزدم ولی اون نتونست باورم کنه . خشم سنگینی از اون توی قلبم هست ک داره دیوونم می کنه
همیشه حس می کردم چون بر خلاف دوستای همسن و سالم اهل برنامه ای نبودم و خودمو حفظ کردم و ب قول معروف دست از پا خطا نکردم خدا پاداششو توی زندگی متاهلیم بهم میده . اعتقادم این بود . شایدم اشتباه فکر می کردم
نمی دونم فردا چی میشه . ولی من ایام عید رو ی فرصت می دونم ک همسرم بخواد برای من اقدام کنه و شروع کننده باشه . نمی دونم پست بعدی ک بخوام بدم توش خوشحالم یا ناراحت . چون من پیش خودم و خانوادم ی فرصت تعیین کردم برای همسرم . اگر تا اون تاریخ اقدام نکرد و نخواد همه چیزایی رو ک خراب کرد درست کنه .منم دیگه اصراری ندارم ک با آدمی ادامه بدم ک رضایت همه از خانواده گرفته تا فامیل و دوستان براش مهمه ولی من ن . من نمی تونم اینجوری زندگی کنم . نمیدونم چقدر منو سرزنش می کنید یا چقدر با من موافقید ولی توی این مدت اتفاقاتی افتاد ک من تونستم همسرم رو خیلی بهتر بشناسم . شاید اصلا قسمت بود ک من توی این مرحله از زندگیم بشناسمش ..
سرتون رو درد نمیارم . فقط احساس کردم دارم خفه می شم . از بغض سنگینی ک ماههاست توی گلومه و هیچ جوری بر طرف نمیشه . ماههاست منتظرم توی
اغوش همسرم دردای روحیم تسکین داده بشه . دیگه جلو خانوادم نمی تونم گریه کنم . ازینکه اینقدر منو ضعیف ببینن بدم میاد . من دختریم ک با تمام سختیا میخنده بدون اینکه بقیه بدونن و بفهمن چی تو دلش می گذره . من تنهام . خیلی تنهام . ازین ک پسرایی از فامیل ک مثلا خاطر خواهم بودن و الان بخوان بمن نزدیک بشن و بمن لطمه بزنن ناراحتم.از نگاهای سنگینشون ، از نیشخندای بدشون ناراحتم. ازینکه با کاراو نگاهاشون می گن این بود ک انتخاب کردی ؟ مگه ما چمون بود ؟ حالا حقته بکشی خسته ام.ازینکه همه درباره زندگیم کنجکاون خسته ام . ازینکه خودمم دلیل این اوضاع رو نمی دونم خسته ام . خدایا من این همه تنهایی و خستگی رو چقدر باید ب دوش بکشم؟ خسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسته ام . حیف ک توی محل کارمم وگرنه ی دل سیر گریه می کردم تا سبک بشم . ای بابا
سال خوبی داشته باشید . انشاالله سال 93 ی سال متفاوت و پر از اتفاقای خوب واسه همه تون بخصوص زوجایی مثه من وهمسرم ک تا حدودی ب بن بست رسیدن باشه . دعا نمی کنم ک زندگیشون دوام داشته باشه بلکه می گم اگه قراره زندگی براشون ادامه داشته باشه انشاالله با رفع شدن مشکلاتشون ادامه پیدا کنه
خدایا تنهام نذار . بهم کمک کن بتونم راه درست رو انتخاب کنم .
امین








علاقه مندی ها (Bookmarks)