ازدواج مون سنتی بوداون مادری داره خیلی زیرک ومکاره چون من فرزند اول خانواده بودم پدر مادرم باراولشون بودوتجربه آنچنانی نداشتن اما اونا صاحب دامادوعروس بودن نذاشتن آب از گلمون پایین بره بعد از بله برون تقریبا درعرض 1روز بساط عقدو فراهم کردن. دختروخواهرم واسم پیدا کرده بود اصلا ندیده بودم از مادرم هی میپرسیدم دختره چطوره اون میگفت خوبه البته قیافه معمولی داره البته اوایل یکم به دلم نمی نشست اما کم کم عشقم زیاد شد اخلاق ماه اولش خوب بود الان هم طوری وانمود میکنه که خوبه ولی خیلی زیرک ومکاره مادرش دایما واسم غر میزنه میگه چرا هرروز بهش زنگ نمیزنه فلانی 10 بار زنگ میزنه چرا دخترمو بیرون نمیبری میبرم ولی اصلا بهش نمیچسبه میخواد همیشه خواهر بزرگش کنارش باشه تا باهم بخندن اونم اصلا به شوهرش اهمیت نمیده تو خانواده اشون شوهر باید زیردست زن باشه این منو اذیت میکنه یه رویاش اینه بره بیرون کار بکنه ماشین بهش بخرم در حالی که من خودم با ماشین پدرم میبرم بیرون ازم انتظار داره بهش ماشین بخرم یه جورایی ناراحت که چرا با اونا مخالفم چون خودشون نذاشتن چندروز از خواستگاری بگذره بعد عقد کنیم تا همدیگرو بهتر بشناسیم نتونستم اینا رو بگم چرا شهرت بازی میکنی ماشین اول زندگی که نمیگن همش یه شبه نمیشه باید بیایی زندگی کم کم به لطف خدا میشه درسته قبول میکنه ولی ناراحت میشه کلا درک خانوادگی ندارن گفتم واسش گفتم باید احترام متقابلی با خانوادهامون داشته باشیم اصلا خیلی زود یادش رفته با خانواده اش خوبه باخانواده من خیلی سرد بی روح برخورد میکنه مثل اینکه داره لج میکنه البته پشتش یه مادروخواهر نشسته که خیلی مکارن الانم پدرمادروخواهرم زیاد دوستش ندارن میگم چرا دوسش ندارین واسم گرفتین اونام ناراحتن پدرمیگه من میشناسم همشونو خیلی عجول وشهرت بازن بهش میگم چرا داری الان میگی خیلی ناراحتم.کمکم کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)