برادر خوبم من چون خودم یه زنم و تو شرایط اون دختر خانم بودم دارم اینا رو بهتون میگم تو شرایط سنی که ایشون هستند منم بودم و تو این سن احساس میکردم ازدواج برام زوده یا ممکنه موقعیتهای بهتری داشته باشم برای همین دید درستی نسبت به ازدواج نداشتم و وقتی اصرار خواستگاران را میدیدم به خودم مغرورتر میشدم . کاری که بهتون پیشنهاد میکنم اینه که باهاش صحبت کنید و بهش بگید که شما به ایشون علاقه دارید و مخواهید باهاش ازدواج کنید ولی نمیخواهید ایشونو مجبور به این کار بکنید . وبه نظرش احترام میذارید لذا اگه بهتون علاقه ای نداره شما دیگه اصرار نمیکنید . و پس از این گفتگو شما تماستونو قطع میکنید و دیگه سراغی ازش نمیگیرید و تا یه مدت ایشونو به حال خودش رها میکنید تا خوب فکر کنه و علاقه خودش رو بسنجه . احتمالا اون علاقه ای که مورد نظره ایجاد خواهد شد یا از اول بوده و بروز پیدا میکنه . بعد از اون مدت (مثلا چند ماه ) شما از طریق خانواده دوباره خواستگاری کنید . احتمالا اون همین الان هم برای ازدواج با شما بی میل نیست ولی نذارید احساس کنه که تحت فشار داره قبول میکنه . به نظر من همه اونایی که ازدواج اجباری داشتند و حالا ناله میکنند دارن اشتباه میکنن . هیچ کس نمیتونه ازدواج کنه مگر اینکه احساسی هر چند کم نسبت به طرف مقابل داشته باشه . ولی چون اصرار و اجبار از طرف خانواده زیاد بوده فکر میکنن مجبور به اینکار شدن و لی نمی دونن که اگه خودشون بهش احساسی نداشتند حاضر بودند بمیرند ولی قبول نکنند حالا که قبول کردند پس احساسی بوده .








علاقه مندی ها (Bookmarks)