سلام. توی این روزهایی که اینجا نیومدم اتفاقات زیادی افتاد تقریبا. منتظر بودم ببینم نتیجه چی میشه تا بعدش بیام اینجا بنویسم.
ممنون میشم اگه بازم دوستان منو از نظراتشون بهره مند کنن. فقط خواهش میکنم اگه به نظرتون اومد که رفتار نادرستی داشتم، سرزنشم نکنید :-)
- - - Updated - - -
بعد از عید ایشون با انرژی تازه ای اومد دانشگاه. دیگه از من فرار نمیکرد. یه جورایی حتی خودشو میرسوند جاهایی که من هستم تا در معرض دید من باشه! منتها این بار من بودم که فرار میکردم. نمیدونم چرا، نا خودآگاه بود. انگار میخواستم متانتم حفظ شه یا شاید خجالت میکشیدم از رو به رو شدن باهاش. از طرف دوست من و دوست ایشون باهم دیگه همکار شده بودن سر یه پروژه، و دوست منم با بی فکری و بدون هماهنگی با من میره از دوست ایشون میپرسه که آیا این آقا به کسی علاقه داره؟! دوست ایشونم جواب میده که نه، ولی فلان دختر (مشخصات منو میده) ازش خوشش میاد اما این آقا بهش تمایلی نداره! (یعنی گفته من از اون آقا خوشم میاد اما اون آقا نه! )
خب تصور کنید که من هم از بی فکری دوستم، هم از این حرفی که شنیدم چقدر ناراحت شدم و عصبانی. کاملا احساس میکردم که غروری برام نمونده. توی همین شرایط بود که کتابو بهش پس دادم و خیلی عادی انگار که چیزی بینمون نبوده تشکر کردم و همه برنامه هایی که واسه روز پس دادن کتاب ریخته بودیم ناچارا از بین رفت. تا چند روزی من دیگه سعی میکردم خیلی سنگین تر از قبل رفتار کنم تا ایشون بیشتر از این دربارم اونجوری فکر نکنن. حتی دیگه سلام هم ندادم بهش.ایشونم متعاقبا با دیدن رفتار سنگین من، سنگین تر رفتار میکردن. یه روز شرایط طوری بود که نمیشد سلام نداد، پس من سلام کردم بهشون و ایشون هم بسیار گرم جواب داد. از همون لحظه آشکارا انرژی گرفت و هی میدویید این ور اونور و میشد خوشحالی از سلام من رو به وضوح دید توی رفتارش. انقدر آکار بود که همون دوست بی فکر من که باز هم همراهم بود، متوجه شد و گفت پس اینکه انقدر به تو علاقه داره، چرا اونجوری به دوستش گفته دربارت؟!
همین باعث شد که دوست من مجددا و باز هم بدون مشورت با من، بره سراغ دوست اون آقا!! و بهش بگه " بیا این دوتا رو باهم دوست کنیم!!!! چون من دارم میبینم پسره خیلی چراغ سبز نشون میده و معلومه که اونم تمایل داره! " دوسته هم جواب داده بود که آره اولش اینجوری بود، ولی اون خانوم کنار کشیده!!
خب مشخصا من بازم از کار دوستم ناراحت شدم. ولی خوبیش این بود که پرده از رفتارای آقا برداشته شد و فهمیدم به دلیل اینکه من میخواستم خودمو سبک جلوه ندم، به حدی سرد برخورد کردم که اون فکر کرده من دیگه نمیخوام و جلو نیومده. اما اینکه دوستم رفته بود واضح گفته بود که من به اون آقا تمایل دارم، و بدتر از اون اینکه گفته بود بیا اینا رو باهم دوست کنیم، منو خیلی رنج میداد و آب خوش از گلوم پایین نمیرفت. فکر کردم بهترین راه اینه که مستقیم با خودش صحبت کنم در این باره و محترمانه حرفامو بگم. رفتم سراغش و اونم خیلی استقبال کرد. برام سخت بود گفتن این حرفا، ولی به هر طریقی بود گفتم که آقای فلانی، دوست شما به دوست من گفته که گویا من نسبت یه شما علاقه دارماما شما تمایلی ندارید... خواستم ادامه ماجرا رو بگم که پرید وسط حرفم و گفت: من تمایل ندارم؟؟ من تمایل دارم!!! بعد حدود 1ساعت صحبت کرد، از آینده نامعلومش گفت، از اهداف زندگیش و ازدواج و گفت اگه من دارم اذیت میشم میتونیم این ماجرا رو همین الان تموم کنیم، و اگه نه، اون مثل یه شیر میاد جلو و با پدرم صحبت میکنه و...!
من باید چه کار میکردم؟ منتظر بودم تا بعد از همه این حرفا مستقیما این جمله رو بگه که "اگه اجازه میدین بیام خواستگاری" . درسته که این منظورو با هزار تا جمله دیگه گفت، اما تا این یک جمله رو نمیگفت من نمیتونستم چیزی بگم! میتونستم بگم نه من اذیت نمیشم، بیاین با پدرم صحبت کنین؟؟ نه نمیشد. بنابراین ازش خواستم یه خورده منسجم تر صحبت کنه. واون هم گفت که گفتن یه سری چیزا سخته و اجازه خواست که حرف منسجمش رو کتبی تحویلم بده...
- - - Updated - - -
روز بعد تا ظهر در جایی نشسته بودم که میدیدمش اما دیده نمیشدم. دیدم که زیاد دنبال من میگشت. تا اینکه بالاخره ظهر پیدام کرد و صدام زد و حرفای نوشته شدشو داد بهم. تا نیم ساعت بعد که جایی رو پیدا کنم که بتونم اون نوشته رو بخونم، میدیدمش که نگاهش دنبالمه و انگار عکس العملمو میخواد. رفتم نامه رو خوندم. به هر ذهنی میرسه که توی اون نامه کمی ابراز علاقه نوشته شده و در انتها هم ااجازه خواستگاری. اما درکمال تعجب، ایشون بعد از کلی روده درازی در نامه و حرف از دوست داشتن و... گفته بود که توی زندگیش اهدافی داره که بیشتریا درکش نمیکنن (اهداف مذهبی که اتفاقا اهداف منم هستن همون ها) پس باید تنها به این مسیر ادامه بده!! و درپایان گفته بود که امیدواره هرچی خیره همون پیش بیاد....
بعد از خوندم این نامه سرم واقعا سوت کشید. تحمل حرفش برام خیلی سخت بود. سرشار از خشم بودم. میخواستم برم رودررو حقشو بزارم کف دستش! اما به دلیل احترامی که این آدم برام داره، تصمیم گرفتم به شیوه خودش جوابمو براش بنویسم. پس متن مختصری نوشتم و ضمن رعایت احترام خشممو بهش ابراز کردم. والبته جوری هم نوشتم که بدونه اهدافی که داره اهداف منم هستن و خواستم اینجوری ضمن اینکه به اهانتش اعتراض میکنم، به صورت غیر مستقیم بهش بفهمونم که دلایلی که برای تنها بودنش آورده بی معنا هستن. وقتی سراغش رفتم که نوشتمو بهش بدم، بازم شاد بود و استقبال کرد. انگار منتظر عکس العمل خوبی بود. انگار نفهمیده بود که حرفی که توی نامه اش نوشته بد بوده. انگار منتظر بود بهش بگم آقای فلانی! من اهدافتونو خوندم و باید بگم من همونی هستم که میخواین! درحالیکه من به دلیل توهینی که بهم شده بود، خیلی خشک فقط گفتم که لازم دونستم جوابی بهتون بدم. و رفتم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)