[/size]سلام
اين روزا اتفاقاي عجيبي برام پيش مياد انقدر سردرگم هستم كه نتونستم جوابتون رو زود بدم ببخشيد.
من كه نگفتم اين همه مشكلم اين تازه مقدمه اش بود و همه چيزايي كه تعريف كردم مربوط به 2 يا 3 سال پيش.برمن ببخشيد كه شديداً وسواس فكري دارم بايد همه چي رو كامل بگم كه بتونم رو كمكي كه از شما بزرگوارا مي گيرم حساب كنم پس ببخشيد اگه قضيه رو از همون 4سال پيش گفتم چون به نظرم نوع آشنايي مهم خواستم بگم تو ي نگاه عاشق نشدم،ي روز به عشق نرسيدم از رو احساس نبود من با اين آدم بزرگ شدم ذره ذره باورش كردم حالا چطور مي تونم ازش دل بكنم ! نزديك 1 سال سركاري مي رفتم كه هواتاريك برمي گشتم خونه هرشبش رو مي يومد دنبالم هيچوقت تو هيچ سختي تنهام نذاشت،هميشه هركاري كه ازدستش مي يومد رو برام انجام داد،حالا . . .
گفتم جدا از پدرم زندگي مي كنيم تو اين سالها دغدغه ي مادرم اين بود كه دختراش نتونن ازدواج موفقي داشته باشن،نسبت به من هم به خاطر ماجراي پسردائيم بيشتر سختگيراند.عادت داشتم كه هراتفاقي واسم مي يوفته رو به مامانم بگم واسه همين از روز اول آشناييمون خانواده ام تو جريان بودن اوايل قضيه رو جدي نمي گرفتن ولي بعد به خاطر شرايط پويا مخالفت كردن چون كار نداشت و ديپلم بود منم واسه همين مجبور شدم تظاهر كنم كه همه چي تموم شده ولي چندبار خالي بنديهام لو رفت و خانواده ام ديد بدي نسبت به پويا پيدا كردن و بشدت با اين قضيه مخالفت كردن تا قبل اون مي تونستم با مامان حرف بزنم يا دليلي براي علاقه ام بيارم ولي حالا حتي حاضر نيستن اسمش رو بشنون اينم بگم كه توي بهار با مادر و خواهرش (كه اتفاقاً خيليم دوسش دارم) اومد خواستگاريم،من دوست داشتم ناشناس بيان كه مامان جبهه گيري نكنه ولي آخرين لحظه لو رفت مامان بازم فكر كرد خواستم فريبش بدم و خيلي بيشتر مخالفت كرد منم بزرگترين اشتباه عمرم كردم و تو همون جلسه خواستگاري با مامانم بحث كردم البته خيلي مودبانه ولي همه حرفام رو زدم و اين كار بدتر از قبل كرد.روزاي سختي رو گذروندم هيچي بدتر از بي اعتمادي خانواده نسبت بهت آزاردهنده نيست، خواهر و برادرم نزديك 1ماه باهام حرف نمي زدن و مامان دائم بهم گير مي داد.
شايد بدجنسي باشه ولي بعضي وقتا كه تو تنگناايم راه حل هاي احمقانه هم به ذهنمون مي رسه مثل اينكه اگه خواستگار خوبي براي خواهرم نباشه و ازدواج نكنه مامانم كوتاه مي ياد ولي فكر كنم خدا خوب جوابم رو داد خواهرم ماه پيش عقد كرد،دامادمون هم مومن هم خيلي خوش اخلاق و خوشرو و هم از نظر مالي وضعيت عالي و خوبي داره كلاً از هر لحاظ مناسب، خدا رو شكر چون خواهرم حقيقتاً دختر خوبي و تو زندگيش سختي زياد كشيده ولي حالا من چيكار كنم همين جوري قبول نداشتن واي به حالا كه مي خوان با شوهرخواهرم هم مقايسه اش كنن ! ! !








علاقه مندی ها (Bookmarks)