امروز مامانم یه چیزی بهم گفت که یکم توی فکر رفتم... ( خلاصه میگم چون مفصله.....کسایی که راجع به قضیه من میدونن... میفهمن قضیه چیه...)
بهم گفتن چند روز پیش خانم داییم تماس گرفتن و راجع به خواستگار دختر داییم بهشون یه چیزی گفتن... که یکسال هست که یه خواستگار اومده واسش و غریبه است توی این مدت داییم راجع بهشون تحقیق کرده و چند با با هم رفت و آمد داشتن .... ولی هنوز از بابت داییم جوابی به خواستگار دختر داییم ندادن ... داییم از وصلت با غریبه میترسه .... و بیشتر تمایل به ازدواج فامیلی داره ...خانم داییم هم به مامانم همین رو گفته.... منم نمیدونم که جواب دختر داییم چیه ...ظاهرا از هم دانشگاهی هایی دختر داییم هست....
حالا مامانم بهم میگه که شاید خانم داییم می خواسته یه گوشی دسته مامانم بده.... چونکه وقتی چیزی هنوز قطعی نشده که آدم نمیاد این هارو بگه معمولا وقتی جواب نهایی میشه خبر میدن نه حالا.... مامانم با داداشم که صحبت کرده (داداشم خواهر دختر داییم رو داره ) داداشم بهشون گفته که ممکنه میخواستن غیر مستقیم بیان کنن........ و داداشم میگه که باید همون موقع راجع به قضیه من صحبت میکردین... با خانم داییم... حالامامانم میگن اگه میخوای حالا که داییم بیشتر با ازدواج فامیلی موافق تره .... راجع به این قضیه صحبت کنیم....
مامانم میگه حالا ما از گردن خودمون بر داریم که فردا اگه ماجرا رو فهمیدن نگن که چرا نگفتین......ولی من از یک طرف هنوز یه حسی به دختر داییم دارم که نمیدونم چیه .... از یک طرف هم دلم ازش گرفته به خاطر 4 سال من رو در انتظار گذاشتن و با حرفهاش من رو امیدوار کرد و در آخر جواب منفی بهم داد ...قضیش مفصله که قبلا راجع بهش گفتم.... دلم نمیخواد دوباره اینجوری جواب نه بشنوم..... و وقتی خودش بهم گفته که ازدواج فامیلی دوست نداره ... به نظر خودم دیگه دوباره جواب منفی گرفتن ... جوری که دیگه همه بفهمن خیلی بد میشه... و اصلا این رو دوست ندارم... من اول به مامانم گفتم که نمیخوام که قصیه رو پیش بکشین.... ولی باز نمیدونم کارم درست بوده یا نه....
نمیدونم چیکار کنم دو دل شدم بگم یا نه.....لطفا کمکم کنین. حالم خوب نیست...








علاقه مندی ها (Bookmarks)