سلام.دیشب اومدن
پسرخوبی بود.زیبا وتحصیل کرده و البته باجرات وبا ادب.
وقتی رفتیم تواتاق باهم حرف بزنیم بهم گفت 2تا چیز هست که ازهمسر آیندم میخوام.1 صداقت 2 احترام به پدرمادرم وبزرگترا. ازم پرسید شماقصد ازدواج دارید؟ دیدتون نسبت به ازدواج چیه؟ منم گفتم مادرم پای تلفن به مادرتون توضیح دادن درباره من وشرایط گذشته.تاییدکرد وگفت بله.گفتم اون زمان سنم کم بود والان فهمیدم چقدر اشتباه میکردم و الانم باید بیشتر فکرکنیم درباره ی این رایطه.هیچ کنجکاوی ای نداشت.هیچی.خیلی عجیب بودبرام.پرسیدم سوالی ندارید؟گفت نه. فقط بعداز رفتنشون مادرش دوباره زنگ زدخونمون وگفت امکانش هست اون پسر واقعا قضیش جدی باشه وامکان داره واسه پسرم مزاحمت ایجادکنه ؟ مادرم گفت اون قضیه تموم شدست وفقط بهتون اطلاع دادیم که باصداقت این زندگی شروع شه ومادرش گفت واسه خواسگاری رسمی تماس میگیریم.خواسگارم خیلی به دلم نشست.ولی یکم عجیب غریب بود.هیچ حساسیتی نشون نداد وانگار خیلی بهم اعتماد داشت ودرباره دانشگاه و...پرسید وگفت خیلی خوبه که ادامه تحصیل بدید وشاغل باشید.بیشتر روصداقت تاکید داشت و روزی حلال و اینکه هیچوقت ازخط قرمزای زندگیش رد نشده و... .
قرارشدچند ماه خانوادگی در ارتباط باشیم تا تصمیم بگیریم.برام دعاکنید.









علاقه مندی ها (Bookmarks)