آره خب... حقیقتش خب یه جا ببینمش متوجهش میشم، ولی خداروشکر دقیقا همینجوری که همه دوستان گفتنرفتارم نسبت بهش کاملا عادیه. سختمم نیست، اصلا دیگه حوصله اینکه بخوام خیلی حواسمو بهش معطوف کنم ندارم، وقتی اونه که باید پا پیش بذاره، من بیخودی حواسم بهش باشه که چی؟ آره هرچی صلاحه همونو میخوام... ولی میدونید؟ من خیلی نسبت به کمک های خدا و نسبت به زندگی و آیندم آدم امیدواری بودم. همیشه میگفتم وقتی من بندگی خدا رو کنم، اونم نتیجه بندگیمو بهم میده. البته هنوزم واقعا همین اعتقادو دارم. ولی دیگه دارم خسته میشم، پس کی قراره به چیزی که صلاحمه برسم؟ مگه نباید توی حال زندگی کرد؟ من تا باید به آینده امیدوار باشم؟چرا علیرغم تلاش هام و علیرغم ایمان همراه با عملم به خدا، به چیزایی که دلم میخوادشون نمیرسم؟ احساس تنهایی میکنم، احساس نادیده گرفته شدن توسط خداوند و توسط آدما. حالم از جو خاله زنکی و فاسد دانشگاه به هم میخوره و موندم با روابطم چیکار کنم، نه میشه با همه قطع رابطه کرد، نه میشه با همچین افرادی دوست موند. وسط این جمعِ بدِ همدانشگاهی ها، امیدم به این آقا بود، که اونم اینجوری شد. ضمنا اینم که میگید دخترایی که نجیبن و سرسنگینن و به فکر جلب توجه و اینا نیستن، طرفدار بیشتری دارن، فکر کنم دیگه زمانش گذشته. من که اینجوری ام و طرفدار خاصی نمیبینم اطرافم، اما دخترای بی قید و بند و بعضا بی اخلاقی رو میبینم که تا دلتون بخواد طرفدار دارن. البته مهم نیست، واسه من مهم این بود که کسی که مناسبمه و لایقمه و لایقشم ازم خوشش بیاد، که اومد اما خراب شد. احساس میکنم خدا منو تا لب چشمه برد و تشنه برم گردوند...
ولش کنین، از موضوع تاپیک خارج شد حرفام شاید، بازم در همه موارد زندگیم و این مورد توکلم تنها به خدای قادره








علاقه مندی ها (Bookmarks)