سلام دوستای خوبم ممنونم از همتون که به تایپیکم سر زدین
ممنوم ازتون امین آقا
جریان اون همکلاسیم تموم شد هرچند هنوزم یه وقتایی میادو حالی ازم میپرسه و جداگانه منو بهم میریزه ولی من دیگه بهش فکر نمیکنم
جریان نامزدی زورکی من هنوز تموم نشده بییشتر افسردگی من از این بلا تکلیفی نشات میگیره دیگه خستم از بیدار شدن با ترس، ترس از اینکه اون روزا دوباره تکرار بشه روزایی که داداشم کتکم میزد گوشیمو ازم میگرفت میرفت دانشگاه آبرومو میبرد آدم میفرستاد دانشگاه همشون یه کابوسه که شبا نمیذاره راحت بخوابم الان که دکتر بهم قرص داده فقط خوابم زیاد شده اما کابوسام هنوز سر جاشه
یه شب کابوس میبینم که مجبورم کردن با نامزدم عروسی کنم شب تا صبحو تو خواب گریه کردم یه شب کابوس تکرار دوباره رو میبینم هنوز از مامانمو داداشم میترسم وقتی حرفی از نامزدم میشه دستام شروع میکنه به لرزیدن صورتم قرمز میشه و درون شروع به آتیش گرفتن میکنم
میدونم طول میکشه افسردگیم برطرف بشه اما چجوری با شرایطی که الان دارم از این کابوسا کم کنم؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)