چطور میتونه با من اینطوری رفتار کنه؟؟؟؟؟؟؟
اونروز میخواسته بره خونه بابام دیده ماشین شوهر خواهرم دم دره. نرفته
اومد به من از همه جا بیخبر گفت بیا بریم خونه بابات. گفتم نه امروز بریم خونه.
یک دفعه منفجر شد:
تو با من لج بازی میکنی. میخواستم برم خونه بابات دیدم اون سگ اونجاس. تو همیشه طرف اونایی. کی میخوای بفهمی زندگیت اینجاس؟ همتون عوضی هستین.
آدم نیستید. بدبختی من اینه که تو رازدارم نیستی. خواهرات میرن خونه بابات که کارشون راه بیفته. بعدا که کار نداشته باشن دیگه شوهراشون نمیرن اونجا.
تو واسه خونوادت طفیلی هستی. اول کار همه رو راه میندازن بعد اگه شد به تو میرسن.
خونوادت ما رو راه نمیدن. خونواده منم که بریدی
من انقدر عصبی شده بودم که فقط خودم رو میزدم. میگم حالا چی شده؟ خوب خودت نمیخوای بیای جایی که با شوهرخواهرام روبرو بشی.
کی بابا مامان من راهت ندادن.(به خداوندی خدا مامانم که بالای 60 سال سن داره دایم ازش پذیرایی میکنه.بابام انقدر تحویلش میگیره که حد نداره. همش باید بهش سفارش کنیم بابا به شوهرم تعارف کن ناراحت نشه. بابا فلان طور با شوهرم حرف نزنی ناراحت میشه. به خدا دلم واسه پیرمرد میسوزه)
مگه چکارت کردیم که عوضی شدیم؟
(خواهرام مثل برادر باش رفتار میکنن. یک صدم کنایه هایی که من از خونوادش شنیدم اون تو عمرش نشنیده چه برسه تو خونه ما.)
چکار کردم که خونوادت بریدن. غیر اینکه همیشه و به هر مناسبتی با اونام. غیر از اینکه همیشه همه زندگیم به میل اونا بوده؟
(خونوادش دائم بهم کنایه میزنن و تو همه کارم دخالت میکنن. شوهرم فوالعاده به حرفشون گوش میده. ما به خاطر اونا حتی نمیتونیم دو نفری بریم مسافرت)
دیگه داره دیوونم میکنه. هرچی من بهتر میشم اون بدتر میشه.
میگم خوب گفتی دیگه با خواهرات رفت و آمد نکنیم گفتم باشه. الان چند ماهه بچه های خواهرم رو ندیدم.(این بچه ها توی بغل من بزرگ شدن و این اولین دفعه بود گفتم خیلی وقته ندیدمشون)
میگه من نباید بگم نریم. تو خودت باید به این نتیجه برسی.
میگم رسیدم
میگه پس نبایذ ناراحت باشی که بچه هارو ندیدی اونام بچه های اون بابان.
آخه چرا این مرد با این وجود که همیشه میگه تو زندگی منی انقدر سنگدله. انقدر منو عذاب میده.
خونه مادرش که میرم باید هر بی احترامی رو تحمل کنم و چیزی نگم. تازه بعداز هر برخورد میاد میگه چرا به خواهرم نگفتی میخوای بری فلان جا. چرا آدرس مغازه ایی که حراج زده بهش ندادی. عروس عمم گفت چرا زنت کم حرفه.
میگم چه بدی بهشون کردم. میگه نمیدونم جلوی من که کاری نمیکنی. من که نباشم هر کار بخوای میکنی.
آخه گیرم که خونوادش فکرشو مسموم کنن. خودش چی؟ نمیبینه که من چطور آدمیم.
خدایا کمکم کن








علاقه مندی ها (Bookmarks)