صالح 92 عزیز:
از پاسخت ممنونم... مدیر همدردی در موردی که شما اشاره کردید نوشته اند که باید از بحث و منطق خودداری کرد و سعی در عشق ورزیدن و محبت به شوهر کرد... من قبلا این کار را بارها و بارها انجام دادم و نتیجه این شده که شوهرم خواسته توقعات پدرش را اجرا کنم... وقتی به او محبت می کنم انگار خیالش از من راحت میشود که من یک احمق هستم و این همه مشکل را نمیبینم و به زبان نمی آورم و به دنبالش از من میخواهد که توقعات بی جای پدرشوهرم را اجرا کنم اگر هم به او محبت نکنم با سرعت بیشتری به سمت پدرومادرش می رود من واقعا نمیدانم باید چه کار کنم که شوهرم دست از این کارش بردارد و توقع نداشته باشد که خواسته های بی منطق پدرش را برآورده کنم.... فقط وقتی تصمیم میگیرم که طلاق بگیرم دست بر می دارد و دوره انفعالش شروع می شود...
کلا چرخه زندگی ما این است: شوهرم یک دفعه به طرز غیر عادی مهربان میشود وهرچه بگویم نه نمیگوید اما اگر در این میان صحبتی که مورد تعارض هست را به صورت جراتمندانه با محبت و بدون توهین بزنم دعوا میشود من باید در این دوران مطیعش باشم چونکه او خیییلییی زیاد مهربان شده و انگار میخواهد مرا در رودربایستی قرار بدهد بعد از مدتی مهربانی بیش از حدو اندازه یک دفعه توقع پدرش را در قالب توقع خودش مطرح می کند و چونکه غیر منطقی است من میگویم نه و اجرا هم نمیکنم بعد شوهرم مثل بمب منفجر می شود وکلیییی دعوا و قهر داریمو من تصمیم به طلاق میگیرم و شوهرم بی خیال می شود اما بعد از مدتی دوباره دور جدید انفعالها و مهربانیهایش شروع میشود... من باید چه کار منم آقای مدیر همدردی لطفا در این باره به من کمک کنید... ممنونم