مرسى دوست عزيز
خواهر من از بچگى به من وابسته بود
مثلا هميشه ميخواست لباس مثل كاملاً عين منو بپوشه
يادمه اينقدر گريه ميكرد كه اخر مادرم مدير مدرسه منو راضى كرده بود كه خواهره ٣ساله من بياد تو امادگى اونجا درس بخونه چون ميخواست همراه من بره مدرسه يعنى ٤سال تو اون امادگى بود
يا اكه من جايى نميرفتم امكان نداشت بره يا اگه درس نمى خوندم امكان نداشت بخونه هيچ دوستى جز دوستاى من نداشت
و من تو ايران ناراحت نبودم اما الان از وقتى نامزديم هم بهم زدم واقعاً خستم
اينجا كالج ميره خيلى دختر شوخ و حاضر جوابيه و هميشه مجلس تو دستشه با اينكه سنش از همه خيلى كمتره
از نظر زبان مشكلى نداره جون كل دبيرستان و اينجا درس خونده و با لهجه هم اتفاقاً صحبت ميكنه به خاطر قيافش هميشه مورد توجه بوده و اعتماد به نفس بالايى داره
اما اگه بگم النا برو بانك شده ١٠روزم لج كنم نرم تا ببينم ميره نميره ميگه تو بيا من ميرم،بگم وقت دكتر واسه بابا بگير امكان نداره بگيره
تمام هزينه هاشو من ميدم اما اگه بگم برو فلان كارو كن ميگه چرا بنزين هدر بدم تو سر راهت برو بگم كار دارم واجبه ميگه بزار يه روز كه ندارى اصلاً حاليش نيست
بزور منو با خودش ميبره مهمونى يا جاهايى كه دوست داره اگه نرم نه ميره نه روز خوش ميزاره
حتى رشته تحصيليش و گفت همونى كه تو ميخونى وگرنه كالجم نميرم
روزايى كه سركارم از خونه بيرون نميره روزاى كالجشو با روزاى من يكى بر ميداره
الان جديدن يكى بود كه هر دو از هم خوشمون اومده بود اما اينقدر قهر كرد بهونه اورد روزايى كه با اون ميرفتم بيرون ٣٠بار زنگ ميزد در حدى كه ميگفت حالش بده برم خونه ببرمش اورژانس اخر ديدم فايده ندارم جدا شدم
خواهرمه دوستش دارم اما خستم كرده








علاقه مندی ها (Bookmarks)