دارم فکر میکنم که چی دارم که ارزشمنده . هیچی تو ذهنم نمیاد . حتی تعریف های خوبی که ازم کردن اطرافیانم چه دوستام چه دور ترین فامیل و چه شخصی که واسه بار اول منو دیده همه داره از ذهنم پاک میشه کم رنگ وکم رنگ تر میشه ؛ باید بهشون فکر کنم به نظر خودم خیلی مهم نیست حسن هایی که دارم . مثلا از نظر یکی کم حرف بودن وآروم بودن خوبه از نظر یکی حال بهم زنه ولی از نظر بیشتر آدما بده! من اصلا نمیتونم ابراز وجود کنم خیلی تو حاشیه ام سکوت میکنم تا ازم چیزی نپرسند حرفی نمیزنم نظری نمیدم شیطنتام کمه توی جمع دیر یخم آب میشه . خب دختری که اینجوریه ساده هم هست بلد نیست دلبری کنه . دیگه جذاب نیست . اما این بی انصافیه من خودمو بد و مزخرف بدونم همه ی آدما مثل هم نیستند اگه همه شبیه هم بودند همه شیطون و برون گرا بودند خیلی عجیب و خسته کننده میشد همش حرف هیجان شلوغ بازی و شیطونی ! یا برعکس همه آروم و مرموز بودند سکوت همه جا رو برمیداشت مردم افسردگی میگرفتند ! آدما با تفاوتاشون تعادل ایجاد میکنند . من دیگه با دوستای صمیمیم که هستم حرف میزنم شوخی میکنم ... معمولا هم دوستام برعکس خودم هستند. چیزی که ارزشمو آورده پایین نارحتی هام تنهایی هامه و شخصیت افسرده و ناراضیم داره پیرم میکنه میخوام ازشون خلاص بشم . خستم از شدت فکر همیشه خستست مغزم از فکرهای منفی بی خودم . خیلی دلم یه مسافرت میخواد یا اصلا یه کوه رفتن این که دیگه چیز زیادی نیست . من نمیتونم همیشه تنها خوشحال باشم . هیچکس نمیتونه ؛ تازه دختر هم هستم نمیتونم همه جا تنها برم . چند ساله میخوام برم کلاس زبان اما روم نمیشه میترسم نتونم خوب و مسلط به اون زبان صحبت کنم سوتی بدم .یادمه از بچگی امتحان کتبی ازم میگرفتند نمره ی بهتری میگرفتم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)