به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 35
  1. #21
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 تیر 93 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1393-1-16
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    434
    سطح
    8
    Points: 434, Level: 8
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    35

    تشکرشده 55 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    همه تون خیلی نامردین.
    منو باش فکر میکردم این سایت چه قدر کمکم میکنه در حل مشکلم.
    همین که دیدید مشکل من بحرانی تر و پیچیده تر برا حله(مشکلات خیلی ها رو خوندم ودیدم اونا اغلب خودشون باعث مشکل شدن) زود فیلتر ش کردید و خاله قزی صراحتا میگه تو باعث دلسرد شدن مخاطب ها شدی.
    حالا من دل سرد از این مشکلات حل نشده هستم (که هر راهی رو که گفتید پیش میگیرم و حل نمیشه یا مخاطب هایی که شما بهشون اجازه ی هم فکری نمیدید؟
    از همه جا نا امیدم غیر در خونه خدا که اونم میگه از تو حرکت از من برکت.حتی مامانم هم نمیدونه بگه بهم چه طور حرکت کنم.
    اخه من چی کار کنم؟


    - - - Updated - - -

    همه تون خیلی نامردین.
    منو باش فکر میکردم این سایت چه قدر کمکم میکنه در حل مشکلم.
    همین که دیدید مشکل من بحرانی تر و پیچیده تر برا حله(مشکلات خیلی ها رو خوندم ودیدم اونا اغلب خودشون باعث مشکل شدن) زود فیلتر ش کردید و خاله قزی صراحتا میگه تو باعث دلسرد شدن مخاطب ها شدی.
    حالا من دل سرد از این مشکلات حل نشده هستم (که هر راهی رو که گفتید پیش میگیرم و حل نمیشه یا مخاطب هایی که شما بهشون اجازه ی هم فکری نمیدید؟
    از همه جا نا امیدم غیر در خونه خدا که اونم میگه از تو حرکت از من برکت.حتی مامانم هم نمیدونه بگه بهم چه طور حرکت کنم.
    اخه من چی کار کنم؟

  2. #22
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    لطفا از کلمات مناسب در شان خودتان و سایت همدردی استفاده کنید

    به کاربرانی راهنمایی میهش که به نظرات و راهنمایی دوستان توجه کنند و باعث تشویق دوستانب شوند برای راهنمایی بیشتر.شما توجه ای به این موضوه نداشتید خود من اول برای شما پاسخ دادم و دوستان هم تشویق کردم حتی در پیام خصوصی کهب رای شما نظر بگذارن ولی با بیتوجهی شما دوستان رغبت چندانی برای گذاشتن نظر ندارن.

    شما فعلا مقالات سایت را مطالعه کنید و مشکلاتی که شبیه مشکل شماست را مطالعه کنید انشاالله به نتیجه برسید

    - - - Updated - - -

    در مورد این نوشته شما:

    خاله قزی صراحتا میگه تو باعث دلسرد شدن مخاطب ها شدی.

    بنده هم خودم نظر دادم و هم دوستان را تشویق به نظر دادن در پست شما کردم.

    موفق باشید بانو

    دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
    ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
    ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
    ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
    ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
    ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
    در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
    ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !

  3. #23
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 تیر 93 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1393-1-16
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    434
    سطح
    8
    Points: 434, Level: 8
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    35

    تشکرشده 55 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام اقای خاله قزی.
    بالاخره موفق شدم شما رو به تاپیکم برگردونم.
    ممنونم.
    من هر راهی باشه رو دارم میرم اما نتیجه فقط اینه که اونا راضی هستن از این که من باهاشون را میام.
    همه ی راه های گفته شده رو دارم میرم.اما هنوز هم از زندگیم ناراضی ام.خواهش میکنم راهنمایی
    توقعاتشون کم نمیشه.صراحت در جسارت هاشون کم نمیشه.من اینجا به کسی دارم تبدیل میشم که سر خیلی از حق و حقوقش رو باید بزنه.و اعتقاد راسخ دارن که حق من بیش از این نیست.من چه طور در مقابل نظریات10 نفر وایسم در صورتی که حتی شوهرم هم از این فکر من اگاه بشه بد ناراحت میشه.
    من اینجا کاملا وابسته ام و علنا 1عضودرجه2ام.و اعتراض من=اعتراض شوهرم و بقیه نسبت به من.
    مثلا1ی از خواهر شوهرام که6سال از من کوچک تره جلو همه بهم میگه من اجازه ی فلان کار رو بهت نمیدم واگه بخوای این کار رو بکنی همه ی وسایل اون کار رو از خونه بیرون میریزم.واین در حالیه که شوهرم هم تاییدش میکنه.میگه من اگه سر این بحثای بجه گونه از خودم دورشون کنم چندین سال دیگه که میخوان ارث تقسیم کنن کم تر از حقم بهم میدن.البته من چند ماهه دیگه به شوهرم شکایتی نمیکنم.اما در عوض رضایتم از زندگیم خیلی کمه.
    خدا میگه ایا نتیجه ی نیکی غیر از نیکی است؟
    من میگم اره نتیجه ی نیکی گاهی غیر از نیکی است.
    چه کنم؟چه کنم؟

  4. #24
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 تیر 93 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1393-1-16
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    434
    سطح
    8
    Points: 434, Level: 8
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    35

    تشکرشده 55 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    هیچ کی نمیخواد به من جواب بده؟





    1توجهی 1چیزی بگید؟

  5. #25
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 تیر 93 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1393-1-16
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    434
    سطح
    8
    Points: 434, Level: 8
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    35

    تشکرشده 55 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    چند وقته شوهرم نیست(رفته مزرعه های باباش کار میکنه) دلم گرفته.هیچ کس جای خالی ش رو پر نمیکنه. هر روز میام همدردی با1ی حرف بزنم. اگه کسی کاری به تاپیک من نداره من به دیگری کمک کنم یا بخونم ویاد بگیرم.
    اما هردفعه که میام مطنم بی جوابه.
    شرایط خوبی ندارم.همه ش دارم به خاطر پدر بزرگ شوهرم که 2ماهه فوت شده تنهایی گریه میکنم.خیلی منو دوست داشت ووقتی اون بود هیچ کس جرات بی احترام کردن من رو نداشت. اما از وقتی رفته اوضام خرابه.به خاطر همین گفتم از خدا میخوام بمیرم.محلم نمیذارن.همیشه اول من باید گرم بگیرم تا شاید اونا رغبت به حرف زدن باهام داشته باشن.شایدم ول کنن وبرن.حسادت میکنن که تا خونه مادربزرگم برم و بعد که برمیگردم چشم خورره ام میدن شدم عین پیرزن ها.

    روزی2بار میام همدردی وروزی2بار دلم میشکنه

  6. کاربر روبرو از پست مفید barania تشکرکرده است .

    salehe92 (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  7. #26
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 07 آبان 03 [ 09:35]
    تاریخ عضویت
    1392-12-19
    نوشته ها
    464
    امتیاز
    15,482
    سطح
    80
    Points: 15,482, Level: 80
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 368
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,324

    تشکرشده 1,336 در 399 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    72
    Array
    سلام بارانیای عزیز
    چه طوری؟

    عزیزم من دوبار هر چی به فکرم می رسید بهت گفتم ولی چون دیدم که دیگه کمکی از دستم بر نمیاد چیزی نگفتم. ولی الان که پست اخرت خوندم گفتم حداقل جهت همدردی یک چیزی اینجا بنویسم.
    به نظر من اصلا کاری به کار خواهرشوهرهات نداشته باش و به خودت و زندگیت برس و یک رابطه معمولی و دوستانه را باهاشون داشته باش و اگه هم بی احترامی می کنن شما بزرگواری کن و ببخش و با رفتار خوب خودت کم کم روش درست رفتار کردن را هم به طور غیر مستقیم به انها یاد بده و اصلا باهاشون بحث نکن و نزار به خاطر رفتارهای اشتباه و بقول شوهرتون بچه گانه انها زندگیت خراب بشه.

    مثلا1ی از خواهر شوهرام که6سال از من کوچک تره جلو همه بهم میگه من اجازه ی فلان کار رو بهت نمیدم واگه بخوای این کار رو بکنی همه ی وسایل اون کار رو از خونه بیرون میریزم
    واقعا بهت حق میدم که در برابر چنین رفتار و گفتار بی ادبانه ای ناراحت بشی و واقعا جا داره که در درجه اول مادر شوهر و پدر شوهرت به دخترشون در چنین مواقعی تذکر بدهند....
    ولی حالا که به هر دلیلی همه از انجام مسئولیتهاشون شانه خالی می کنند شما خودت را ناراحت نکن. البته واقعا سخته و وقتی خودمو جای شما میذارم می بینم که سکوت کردن و هیچی نگفتن هم واقعا خیلی صبر می خواد ولی به خاطر ارامش خودت اینکار را بکن.
    و اصلا چرا درباره کارهایی که می خواهی بکنی با انها صحبت می کنی؟ کاری که درست هست و خودت و شوهرت در انجامش توافق دارید را چرا دیگه به کسی می گی.....
    و نمی خواد به صحبتهاشون توجه کنی. اگه در انجام انکار با شوهرت توافق داری شروعش کن و به کسی کاری نداشته باش و صحبتهاشون را جدی نگیر. هم خود خواهر شوهرت و هم شما میدونی که ایشون دیگه اجازه عملی کردن صحبتهای بی منطقش را دیگه نداره!!!

    شما و خانواده شوهرت همه در یک ساختمان هستید دیگه؟ و شما هم واحد خودتون را داری دیگه؟
    اگه اینجوره که خیلی خوبه. اصلا کاری به کارشون نداشته باش و به زندگی خودت برس. البته منظورم این نیست که بهشون سر نزنیا. در حد معمول باهاشون معاشرت کن و اگه کاری هم می تونی براشون بکن. ولی لزومی نداره که خیلی هم با خواهرشوهرهات صمیمی بشی....
    البته اگه سعی کنی از در دوستی وارد بشی و ببینی چه طوری می تونی باهاشون صلح کنی انوقت خیلی خوبه!!!!
    ببین میشه بگی چندسالشونه؟ و اهدافشون برای اینده چیه؟ قصد ادامه تحصیل دارند؟؟؟
    مثلا نمیشه از طریق درس وارد بشی و در درسا بهشون کمک کنی و یا هرجور دیگه که میدونی نیاز به کمک دارند و اینجوری کمی رابطه بهتری باهاشون برقرار کنی؟
    ببین باز هم میگم به نظر من وقتی ادمی به ادم حسادت می کنه، اول باید ببینی به چی دقیقا حسادت می کنه و بعد بهش کمک و راهنمایی کنی تا او هم به ان چیزی که دوست داره برسه، انوقت دیگه ان احساس های منفی جای خودش را به احساس های خوبی چون محبت واقعی میده! البته این نظر منه! شاید هم همیشه جواب نده!
    حالا به چی حسادت می کنند؟

    و بابت فوت پدرشوهرتون بهتون تسلیت می گم. خدا رحمتشون کنه.
    ببین شما که تونستی نظر پدر پدر شوهر را جلب کنی، مطمئن باش که نظر پدرشوهر را هم می تونی ایشون هم پسر همون خدابیامرز هستند دیگه.......
    رابطه ات با پدرشوهرت چه طوریه؟ شاید قبلا در پست اول گفتی ولی الان یادم نیست!
    اگه خوب نیست چرا؟ دقیقا سر چه چیزهایی باهاشون مشکل داری؟

    تا شوهرت برگرده کلی به خودت برس و ببین شوهرت و خودت چه کارهایی دوست دارید و مقدماتش را تا جایی که می تونی فراهم کن که وقتی شوهرت امد سورپرایزش کنی و جبران این دوری را بکنید....
    و راستی ایا شما شاغلی؟ اگه بله سرت را با کارهات و مطالعه و یادگیری مهارتهای جدید که مربوط به کارت میشه گرم کن........
    در تالار هم اگه بگردی کلی روش برای خوشحال کردن و.... اقایون پیدا می کنی.....
    مطمئن باش اگه شما نظر همسر را جلب کنی در رابطه تون خیلی تاثر داره و حتی اگه به طور ظاهری نتیجه اش را هم مشاهده نکنی ولی مطمئن باش که تاثیر خودش را میزاره.....
    و کم کم به مروز زمان نتیجه اش را می بینی.....
    و ببین برو پستهای بالهای صداقت و فرشته مهربان و مدیر همدردی و..... بخون کلی مطالب مهم و کلیدی را فرا می گیری......

    دیگه نبینم امدی همدردی و احساس دلتنگی کردیاااااااا همدردی و دلتنگی!!!!
    هر وقت دلتنگ شدی به خودت بگو ای انسان خودت به یاری خودت برخیز


    «آرامش» وقتی به سراغت می آید که «تلاش» کرده باشی.

    « من در رقابت با هیچ کس جز خودم نیستم، هدفم مغلوب نمودن اخرین کاری است که انجام داده ام. »

    « مهم انجام وظیفه است، نه نتیجه »

    http://www.hamdardi.net/imgup/5471954c9081a134ec.jpg


  8. کاربر روبرو از پست مفید salehe92 تشکرکرده است .

    barania (شنبه 03 خرداد 93)

  9. #27
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 11 دی 95 [ 09:45]
    تاریخ عضویت
    1391-12-20
    نوشته ها
    343
    امتیاز
    5,466
    سطح
    47
    Points: 5,466, Level: 47
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 84
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    59

    تشکرشده 378 در 207 پست

    Rep Power
    55
    Array
    عزيزم
    وقتي محلت نميزارن تو هم نزار
    ولي حساسيتي هم ايجاد نكن
    بيشتر از اينه كمتر باهاشون رودررو بشي؟

  10. #28
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 تیر 93 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1393-1-16
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    434
    سطح
    8
    Points: 434, Level: 8
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    35

    تشکرشده 55 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Tard

    صالحه چان خیلی منتظرت بودم.ممنون پریا جان.





    پدر شوهرم رو دوست دارم.اما مردیه که نمیذاره کنترل امور از دستش در بره.نمیذاره هیچ کس حتی من در کارهای مزرعه وقفه ای به وجود بیاره. من مریض باشم دلم گرفته باشه کار مهمی داشته باشم که تنهایی نتونم انجام بدم اینا مهم نیست.مهم فقط کارودرامده.معمولا باهام دعوا میکنه وبا1حرکت هایی میترسوندم زبونم قفل میشه بعد میفهمم شوخی بوده.

    رابطه ام با خواهر شوهرام خوب شده با مادرشوهرم بهتره.خداروشکر.
    اما هرچی سعی میکنم نمیتونم ببخشمشون.خیلی خاطره ها رو مغزم راه میره.که وقتی 1ی شون هم یادم میاد میزنه به سرم که فرار کنم.نمیدونی صالحه جان.از هر ازاری که بگی در حق من کوتاهی نکردن.

    موقع خواستگاری میثم ازم اکثر فامیل من واکثر فامیل اون مخالف مخالف بودن.من میثمم رو دوست داشتم وبله دادم برام پیغام دادن که شرط میبندیم به1سال نکشیده طلاقت رو میگیری.منم در این3سال هرچه قدر خاری وبدبختی کشیدم دم نزدم که مبادا دشمن شاد شیم.

    همه جا پیش قومو خیشام بالا بردمشون.در حدی که الان قوم های من میثم رو بیشتر از من دوست دارن.
    صالحه جان من خیلی شکنجه روحی شدم ودم نزدم.
    از اهانت های وحشتناک به خودم به خانوادم به قوم هام به افکارم به رفتارم.به امواتم.به حرمتم.چه در جمع دیگران وچه در جمع خانواده خودشون.
    الان هر از گاهی که یادم میاد(به دعوای علنی که خواهر شوهر بزرگم -4سال از من کوچک تره ودانشجوه -در مراسم پدربزرگش باهام کردو دست روم بلند کرد که نه من جوابش دادم ونه کسی سرزنشش کردوحرفای زشتی که شب جلو مهمون ها با دادوبی داد بهم میگفتن همشون ومن هم از ترس ابروم لال مونی گرفته بودم) به بقیه ی کارهاشون که تمومی نداره.صالحه ان به خدا حلال نمیکنم.به حرمت اشکایی که ریختم نمیبخشم.
    مثل پیرزنا نشستم وهمش دارم شکایتشون رو پیش خدا میکنم ودلم خوشه1روز جواب کارهاشون رو میگیرن.
    میثم که همه اش سرش شلوغه.منم اهل تفریحم وخوش گذرون .نمیاد بریم جایی.وقتی هم سالی 2سالی 1بارجایی میریم همش میگه خونوادم نیست خوش نمیگذره انقد که هیچ چی به چشمش نماد ومنتظره تموم شه وبرگرده سریع پیش مامانش.همه ی انرجی من هم هدر میره.وهمه چی خراب میشه.
    میخوام تنهایی برم تا شیراز و3روزه برگردم حسادت میکنن.بعد که میام 1جنجال سر 1بهانه ی الکی درست میکنن وکلی بارم میکنن.یواشکی هم که نمیتونم3روز غیب شم .بو میبرن.دارم دغ میکنم
    خیلی وقته تصمیم به بچه دار شدن دارم اما حتی با بهترین دارو ها هم نمیشه.
    دختر داییم اومده زبان یادش بدم خواهر شوهر دومم(6سال کوچیک تره)چشم خوره ام میره نگاش میکنم میبینم حتی چشماش هم داره میلرزه.عصبیه.
    خدا تو به من بگو زبان3راهنمایی چی هست که من باهاش کلاس بذارم؟؟
    چندوقت پیش گوش شوهرم رو پر کرده بودن.شون که انقد منو دوست داره زنگ زده بود گریه میکردو میگفت طلاقت میدم ومثل1سگ از خونوادم میندازمت بیرون.روز ها به حال خودم گریه کردم باهاش غهر کردمو گفتم بعد ازمراسم40اقاجونت خودم درخواست میدم که بعد نگید ما طلاق دادیم.درمورد مراحلش هم تحقیق کردم(چون دیگه انرجی برا تحمل بیشتر نداشتم.)وقتی بعد چندروز دید حرفم جدیه جلو اومد معضرت خواست وگفت خواهرم بهم1چیزایی گفت که خیلی اتیشی شدم وهمه چی رو خودش توضیح داد.فکرش رو بکن انقد در گوشش خونده بودن که با وجود این که ما عین شیرین وفرهادیم برا هم همه ی عشقش وخوبی های من رو فراموش کرده بود.
    چی کار میتونستم بکنم.باز هم بخشش از من بود.
    مشکلم اینه که
    شدم مثل1کوه استوار وبزرگ اما1کوه اتشفشان.
    کوهی که گدازه هاش روفقط رو سر خودش میریزه.
    شراره های درد از اعماق داره ذوبش میکنه.
    1کوه به درد نخور وخطرناک.
    اتشفشانی که وقتی خاموشه با زندکی سرده(غهره)
    صدای غرش های دلش رو فقط خودش میشنوه
    وخاکسترش فقط رو سر خودش میشینه.



  11. کاربر روبرو از پست مفید barania تشکرکرده است .

    salehe92 (دوشنبه 05 خرداد 93)

  12. #29
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 اردیبهشت 94 [ 14:05]
    تاریخ عضویت
    1392-2-29
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    1,615
    سطح
    23
    Points: 1,615, Level: 23
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    76

    تشکرشده 36 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوست عزیز
    اول باید بفهمی برای مستقل شدن حمایت همسرتو داری یا نه؟
    اگر داری که خونه تو ازشون جدا کن و به کار خودت برس و باهاشون در حد دوری و دوستی باش.
    اگرم حمایتت نمیکنه چاره ای نداری جز اداپته شدن با شرایط

    دو نکته 1)با غر زدن و انرژی منفی فرستادن چیزی درست نمیشه
    2)تا شرایطتت به ثبات نرسیده پای یک طفل بیگناهو به این جهان بازنکن

  13. کاربر روبرو از پست مفید yasi_20 تشکرکرده است .

    salehe92 (دوشنبه 05 خرداد 93)

  14. #30
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 تیر 93 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1393-1-16
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    434
    سطح
    8
    Points: 434, Level: 8
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    35

    تشکرشده 55 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    هم چی رو بهتر کردم وهمینطور هم دارم ادامه میدم.
    با شوهرم به هیچ وجه مشکل ندارم.(اون دفعه هم که بد باهام رفتار کرد به خاطر خواهرش وشرایط بد روحیش ناشی از مرگ اقاجونش بود وحس حمایت در اون شرایط.)
    شوهرم خیلی بچه میخواد وشبی1بار سوره یس میخونه.
    مشکلم اینه که خاطرات از مغزم پاک نمیشه که نمیشه.گاهی 1تیکه که میپرونن یاد رفتار های گذشته شون میافتم

  15. کاربر روبرو از پست مفید barania تشکرکرده است .

    salehe92 (دوشنبه 05 خرداد 93)


 
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.