سلام
این چند وقت یکم گرفتاریها و دغدغه های ذهنیم زیاد شده و تصمیم داشتم تمرکز بیشتری روی قسمتهای مهمتر زندگیم داشته باشم و موارد کم اهمیت تر رو کمرنگ تر کنم ، یکی از اون جاها که میخواستم براش وقت کمتری بزارم اومدن به این سایت بود که گهگاه برای مطالبی که میخواستم بنویسم باید زمان و انرژی میزاشتم… اما این وسط نمیدونم چه اشتباهی رخ داده که اقای مدیر همدردی از چه فردی خواسته تقدیر کنه که اشتباها از من تقدیر کردن و ما رو جزء خواص‼ کردن و پررنگ کردن و این تغییر رنگ برای من ضعیف النفس کافی بود تا اینطور فکر کنم که شاید حضور من برای یک نفر هم اینجا فایده موثر داشته باشه و تصمیمم رو کمی تعدیل کنم… فقط شانس با شما همراه بود که این پررنگ شدن توی دوران پر دغدغه ای همراه شد وگرنه کور از خدا چی میخواد! دو چشم بینا و یک ادم پرحرف مثل من از خدا چی میخواد! یک منبر مثل حال و احوال همدردی و مستمعینی مثل شما…
توی این سایت زیاد دیدم و دیدین که دخترخانمهایی اومدن شاکی شدن که اقا پسری چندین سال ندای دوستت دارم دوستت دارم سر میداده و حالا که قرار بوده بیاد خواستگاری یا حالا که خورده به یک سختی و باید اون عشقهای توی حرف رو ثابت میکرده یهو جا زده و من موندم و یک عشق کاذب و یک دل دستخورده….
من به شخصه درعین اینکه ادم منطقی هستم ولی خیلی راحت میتونم احساساتم رو به طرفم منتقل کنم و همیشه حس خوبی دارم که اون چه در درونم هست رو با کلمات به بهترین شکل میتونم به طرف مقابلم انتقال بدم و اونچه که در باطنم هست به ظاهرم و به دل طرفم پل بزنم…
دو شب پیش یک حس عارفانه عاشقانه خوبی داشتم… مثل همیشه خواستم این حسم رو ازصرفا یک حس به کلام تبدیل کنم و به گوش سمیع مخاطبم که خدای بزرگ هست برسونم…. اومدم اینجا یک تاپیک زدم و در ملا عام گفتم خدایا عاشقتم… دوستت دارم… اما طرفم خدا بود… خدایی که باید موضعت رو در مقابلش روشن کنی که قراره توی زندگیت با اون باشی یا بدون اون… خدا معشوقی هست که اگه ادعای عشقش رو کردی باید پاش وایستی … باید سختی و مشقتش رو به جون بخری تا ثابت کنی عشقت صرفا یک حرف نیست .. که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها… فرداش توی این روزهای پرهیاهویی که دارم یک چالش جدید برام رخ داد که فشار سختیهای این روزهام رو بیشتر کرد… مهم نیست که زندگی سخت باشه یا اسون چون هر دوش میگذره.. مهم اینه که این سختی یا اسونی من رو از خدام لحظه ای غافل نکنه… حوادث زندگی توی عبادات و معاشرتم با خدا کمترین اثری نزاره…
یک خانواده هایی هستن که 5-6 تا بچه دارن و پرجمعیت هستن … معمولا توی اینجور خانواده ها ، همیشه کارها به دوش اون بچه ای هست که کاری تر هست و پدر و مادرش روش بیشتر حساب میکنن و برای پدر مادر ارزشمندتر و عزیزتر هست… علی برو نون بگیر ، علی داروهای مامانت رو گرفتی؟ علی شب زودتر بیا خونه بابات رو ببری حمام بشوری ، علی سر راهت برو خونه مادربزرگت خریدهای اون رو هم بکن و.. ولی کسی با بقیه کار نداره ، به سمیه و معصومه و مریم و حمید و مجتبی کسی چیزی نمیگه .. اینها پایه پنجم میز هستن و امتحان خودشون رو پس دادن ، اینقدر نق نقو و غرغرو هستن که ترجیح به اینه که کار و باری بهشون نداشته باشن…. حالا این حکایت خداست و بنده هاش… که هر که در این بزم مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند… که انبیا و اولیا پربلاترین بنده هاش هستن، چون عزیزترین و عاشقترین مخلوقاتش بودن…
-------------------








علاقه مندی ها (Bookmarks)