اخه چه جورى وقتى هيچكس احساس مسئوليت نداره اگه پول قبضها داده نشه كسى نميده اگه من به سهام نضارت نكنم كه همه دارايمون به باد ميدادنمامانم كلاً حس مسئوليت نداره كلاً دنبال هيكلشو زيبايشو لباساشه خواهرم هم كه هيچى منتظر من كاراشو بكنمپدر هم از وقتى ديگه بيماره فقط فكر دكترهاشه و واسش مهم نيست من از زندگيم بزنم اگه يكبار يه كاريشو يادم بره غمبرك ميزنه كه من تو اين خونه ادم نيستماما هيچكدوم فكر نميكنن من چى مگه من ادم نيستم منم انسانم ٢٣سالمه رباط نيستم كه يه زندگى ٤نفره رو تنهايي اداره كنمحتى تا اين حد بي مسئوليتن كه مامانم ميگه برا بابات راننده بگير واسه دكتراش ما نميتونيم ببريمش تو هم كه ميگى كار دارىمامانم جونه درست سختش بخواد از اين سن از پدرم پرستارى كنه اما من چى خواهرم هم از اون ور هر روز مياد شركت ميگم نيا درست نيست ميگه بد ميام اينجا همه خوشحال ميشمدارم حس زندگى رو از دست ميدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)