بهار عزيز من تو اون لحظه كه اون حرفا رو بهش زدم خيلي داغون بودم و شوكه ، كنترلمو از دست داده بودم چون اصلاً نمي تونستم زندگيمو بدون اون تصور كنم . ولي وقتي مي خواستم از خدا بخوام كه جواب اين كارايي كه كرده رو بگيره واقعاً نتونستم . تو اون لحظه كه ميخواستم واسش دعا كنم به جز واسه خوشبختيش نتونستم دعا كنم. به خاطر همينم بهش گفتم بخشيدمش تا اونم بدونه چون نمي خواستم يه عمر با عذاب حرفايي كه بهش زدم زندگي كنه و فكر كنه نفرين من پشت سرشه ( به دعاهاي من اعتقاد داشت مي گفت هر وقت واسم دعا مي كني خدا كمكم مي كنه واسه همين از نفرينم مي ترسيد ) . هر كس جاي من بود نمي تونست ببخشدش ، تو فكر كن بعد اين همه وقت كه با هم بوديم روز آخر حتي نمي خواست ديگه منو بيبنه (كاش من يه كاري كرده بودم كه مستحق جدايي باشم) ، نمي دونم چه جوري تو فاصله يه روز از اين رو به اون رو شد . يعني خوب خوب بوديم . اون نمي خواست منو ببينه ولي من رفتم پيشش ، بهش گفتم ازت نمي خوام پيشم بموني چون تو حق داري واسه زندگيت تصميم بگيري ، ولي يه فرصت چند روزه بهم بده كه بهتر بتونم با اين شرايط كنار بيام ، زار ميزدم، اينقدر گريه كرده بودم چشام باز نمي شد، گفتم تو نمي توني نسبت به من اينقدر بي تفاوت باشي اينجوري يهو ولم كني ؟ ( البته اون موقع خر بودم خدايي كه اينقدر تونسته عشق اونو تو دلم بندازه حتماً قدرت فراموش كردنشم ميده ) فكر مي كني در جوابم چي گفت ؟
گفت چرا نمي تونم ولت كنم مي بيني كه مي تونم ، من ازدواج مي كنم توام مي ري دنبال زندگيت .
به خدا حرف زدن در موردش راحته ولي اميدوارم هيچ وقت در شرايطش قرار نگيري كسي رو كه تا سر حد مرگ دوسش داري اينجوري و يك دفعه بذاره بره . به خدا من 3 شبانه روز يك لحظه پلكام رو هم نرفت اصلاً نخوابيدم ، نمي دونم مي توني تصور كني تا چه حد روم فشار بود كه 3 روز نخوابيدم ؟؟
اگه عاشقش نبودم هيچ وقت نمي بخشيدمش ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)