سلام
همسر شما با اینکار بشدت حس میکنه که استقلالش در خطره و به نوعی این محبت ها کم کم تبدیل میشه به دخالت
مادر منم یه زمانی خیلی بیش از حد به من محبت میکرد و بعضی مواقع دیگه محبتش خیلی افراطی میشد و هنوزم این حالت کمی تا حدودی پابرجاست
من وقتی سر سفره مینشستم فرمانهایی رو که معدم باید میذداد رو معمولا مادرم میداد
مثلا سبزی بخور نون بخور آب نخور دوغ بخور بذار سرد بشه زود بخور تا سرد نشده و ....
من این وسط میموندم که نقش من چیه و کم کم به این نتیجه رسیدم که غذامو مدتی جدا بخورم چون وقتی عصبانی میشدم و اعتراض میکردم که چرا داری با من اینطوری رفتار میکنی اوضاع بد تر میشه و مادرم رنجیده خاطر میشد و تیکه کلامش این بود که اینم نتیجه محبت های من و به طبع اون منم احساس بدی نسبت به خودم پیدا میکردم که مادرم هدف بدی نداره و فقط میخواد محبت کنه
ولی باورتون نمیشه که وقتی مثلا دلتون میخواد کاری رو بکنید یه نفر بگه نکن و برعکسش چه حالت بدی بوجود میاره
توی جمع های مردونه هم اگر پسری مادرش ازین کارا بکنه مسخره میشه اونم از بدترین نوعش و مورد تحقیر دوستاش قرار میگره که فلانی بچه ننه است (ببخشید بخاطر ادبیات)
حالا دیگه بیچاره شوهر شما من نمیتونم اون لحظه تجسم کنم که وقتی توی یه جمع شروع میکنید میوه میذارید توی دهنش چقدر احساس بدی بهش دست میده و همیشه به این فکر میکنه که الان اطرافیان دارن درموردش اینطور فکر میکنن که این نره غول باید مثل بچه ها غذا بذارن دهنش (بازم ببخشید بخاطر ادبیات و زبان فارسی )
این کار شما مثل دوستی خاله خرسه است اگه دقت کرده باشید مضمون این داستان این بود که محبت خیلی خوبه ولی محبت بیش از حد و نابجا ممکنه بدترین پیامد رو در پی داشته باشه
(البته یه دوستی دیگه هم داریم و اون دوستی با خاله قزی هستش که به مراتب خطر ناکتره و اصلا توصیه نمیشه)
حالا خود دانید







)

علاقه مندی ها (Bookmarks)