ممنونم ازتون، در مورد جمله اخرتون بگم که ما تو ماشین بودیم که پسره اومد از همون خیابون رد شد، بهش گفتم پسررو ببین بهم گفت کیه گفتم اِ بابا فلانیه دیگه گفت بخدا قیافشو نمیشناسم یه جورائی به نظرم راست میگفت، چون پسررو که دید هیچ عکس العملی نشون نداد و میمیک صورتش هیج تغییری نکرد، واسم خیلی عجیبه مگه میشه دخترا انقدر رویا پرداز باشن! اون دوران که سر این قضیه محاکمش میکردم همیشه میگفت من به خاطر محبتای مادرش از اون خوشم میومد و دوست داشتم عروسشون شم میگفت من تو اون سن عاشق شخصیته مادرش شده بوده بودم!!! یعنی واقعا دخترا انقدر براشون مادرشوهر مهمه؟؟
سلام پاییز خانوم، واقعا فک میکنم اینجا از کل 5 جلسه مشاوری که رفتم بهتره چون نمونه های موردی مثل خودم رو میبینم، ببخشید جسارتا سوالم شاید شخصی باشه و خواستید میتونید جواب ندید، میشه بگید این حس شوهرتون به شما چه محدودیت هائی برای شما ایجاد کرد و چه سختی هائی رو بوجود اورد؟ در اصل میخوام بدونم این حسم چه بلائی سر زندگی ایندم خواهد اورد با هرکسی خواهد آورد
نوپوی عزیز خیلی علاقه دارم قرص بخورم تا این افکار سراغم نیاد اما قبلا تحقیق کردم گویا خود عشق موجب پایین رفتن سروتونین خون میشه و سروتونین خون پایین هم موجب وسواس فکری عشقی میشه در اصل من فقط در مورد عشق وسواس فکری دارم جالبه بدونین پزشکا به این نتیجه رسیدن عشق نوعی وسواس فکریه میتونید سرچ کنید اینارو گفتم که به این برسم که مشاور میگفت تو وقتی عاشق شدی سروتونین خونت پایین اومده و به طور طبیعی حداکثر بعد از 6 ماه رابطه باید سروتونین مغزت بر میگشته اما نشده و این مساله ی گذشته عشقت هم به این وسواس فکریه طبیعیه خود عشق دامن زده و بدترش کرده، اما نوپوی عزیز قرص ها فقط سروتونین رو مقطعی بالا میبرن من نمیخوام با بالا بردن مقطعی به این چیزا فکر نکنم بعد که رفتیم زیر سقف و دیگه قرص هم نخوردم دوباره عذاب شروع بشه و ایشون رو اذیت کنم میخوام ریشه رو از بین ببرم واگر نه که قرص خوردن کار سختی نیست، نوپو نظر شما چیه؟
جناب مصباح الهدی شما چقدر انرژی مثبتید! خدا خیرتون بده
بله خدارو شکر به لطف شما و دوستان دیگر بهترم اما این طعم بهبودی رو قبلا هم زیاد چشیدم و قطع شده، چه زیبا شیطان رو وسط کشیدید تامل بر انگیزه!
لینک رو خوندم جالب بود اما دقیقا مشاوری که رفته بودم(و البته درمان نشدم) میگفت چاره رهایی از این وسواس مبارزه و رد کردن افکارت نیست، گفت چارش اینه هر موقع این افکار اومد تو ذهنت زنگ بزنی به ایشون و بهش محبت کنی یا پیامک محبت آمیز بدی، من این کار رو مرداد 92 شروع کردم و تا مهر هم دووم آوردم اما مهر دیگه ترکیدم و به خودم گفتم نمیشه همش من عذاب بکشم که و دوباره بابت گذشتش محاکمش کردم، خیلی هم خودم ناراحت میشدم وقتی محاکمش میکردم البته از اون موقع تا حالا به روش نیاوردم و محاکمش نکردم چون واقعا گناهی نکرده که محاکمش کنم بنده خدا سرتاسر محبته دلم نمیاد بیش از این اذیتش کنم.
خیلی دوست دارم افکار ازار دهنده و کارائی که بابت این افکار انجام میدم رو اینجا بنویسم البته اگه مدیران به خاطر به نتیجه رسیدن تاپیک رو نبندند چون واقعا به نتیجه دائمی نرسیدم پس بزارید تاپیک باز بمونه خواهشن
مثلا ببینید شنیدن چیزائی مثل نوشته های دو لینک زیر همیشه آزارم میده، اگه میشه بخونیدشون
هیچگاه اولین عشق را فراموش نمی کنیم.....
آیا عشقِ اول،همیشه تو ذهن می مونه و فراموش نمیشه؟ | گروه اینترنتی رهروان ولایت
ممنون بابت نظرتون، بله واقعا خود هم فکر میکنم این راه یعنی نزدیکی به خدا تنها راهه اما نمیدونم چرا جرات رفتن سمتشو دیگه ندارم، جالبه که با شروع رابطمون هر روز رابطه ی ایشون با خدا نزدیک و نزدیکتر شد و الان در آغوش خدا هستند و من هر روز دورتر و دورتر چون خدارو مقصر میدونم و غبطه میخورم
ایشون با این رابطه خیلی چیزا بدست آورد، از جمله رابطه خوب با خدا و شاگرد اولی دانشگاه و خیلی چیزای دیگه و من با این افکار خیلی چیزا از دست دادم مثل ورزش قهرمانی و سیگاری شدنم و تغییر رفتارم مثل آروم شدنم، قبلا یه جمع 10 نفری رو میتونستم 2 ساعت سرگرم کنم و مجلس بچرخونم و بخندونمشون اما الان دیگه حس شوخی هم نیس و همه میگن آروم شدم حالا نمیدونم به خاطر خود وابستگیه یا یه خاطر افکارمه! و زودتر از فبل عصبانی میشم از چیزای ساده و 2 مین بعد پشیمون! و خیلی بلاهای دیگه که این افکار سر من آورد.









علاقه مندی ها (Bookmarks)