من چقدر خوشبختم خدااااااااااااااااااااا
خدایا شکرت بخاطر شوهر خوب و مهربانی که به من عطا کردی
امروز رو اول صبحی با یک خبر بد شروع کردم
جواب سو نوگرافی میگه درمان این چند ماه موثر نبوده
اما من نا امید نیستم
روشهای درمانی زیادی هست که هنوز انجام ندادم
ولی خوب یک کم حالا گرفته شد و صبح که شوهرم زنگ زد نتیجه رو بهش نگفتم . خودش با اکراه ازم پرسید و من هم فقط یک کلمه گفتم خوب نبود و دیگه هیچ کدوم در موردش صحبتی نکردیم.
فکر میکردم عصبی و ناراحت باشه چون تو هیچ کدام از مراحل درمان منو همراهی نکرده وهیچ وقت با من مطب پزشک و سو نوگرافی و .... نیومده .
اینهمه دکتر و آزمایش رفتم هیچ وقت نپرسیده بود نتیجه چی شد همیشه من خودم فوری زنگ میزدم و نتیجه رو میگفتم. حتی یک بار که میرفتیم خونه مادر شوهرم خواستم وسط راه توقف کنه تا از داروخانه داروهامو بگیرم که شروع کرد به غرزدن که عجب گرفتاری شدیم همش دوا و دکتر
ولی برعکس اونی که فکر میکردم......
از سرکار که رسید محکم بغلم کرد و گفت از اینکه با زن فهمیده و صبوری مثل من ازدواج کرده خیلی خوشحاله
گفت که میخواد تو مراحل درمان کمکم کنه
حتی از دوستش آدرس یک پزشک ماهر رو گرفته و اگر من لازم میدونم میتونه برام وقت بگیره
خیلی حس خوبی داری وقتی تو یک راه پرمشقت همراه زندگیت دستت رو بگیره
در ضمن شو هرم از اداره یک وام گرفته گفت وام رو لازم نداره میده به من یک کم هم خودم پس انداز دارم .میخواد برام ماشین بگیره
گفت آماده شو عصری بریم نمایشگاه
یوهوووووووووووووو
چشم مادر شوهرم........
با این شوهر خوب و مهربانی که دارم نباید از هیچکس بترسم
مگه نه دوستان؟











علاقه مندی ها (Bookmarks)