از ابراز لطف همه عزيزان به خصوص مدير محترم سپاسگزارم.
ممنونم.
اما بايد اضافه كنم كه من بدليل اينكه خلاصه بنويسم همه مطالب را بيان نكردم. لازم به ذكر ميدانم من مدت سه سال به صورت كاملاً صميمي ايشان را از نيازمنديهايم مطللع كردم. شايد من زياده خواه به حساب بيايم. اما توجه داشته باشيد كه اگر من از واقعيت‌هايي بر من گذشت بنويسم حتماً بر من خورده خواهيد گرفت كه چگونه ادامه داديد. من اخيراً از وي پرسيدم همسرم آيا در چهار ساله گذشته يكبار شده كه به من بگي دوست دارم، بگي الهي برات بميرم، عزيزم كجات دردميكنه، ايا مدت پنج سال دارو مصرف ميكنم ايا اسم يكي از قرص‌هاي مرا ميداني، ايا يك بار احساس نياز به تماس جنسي از سوي شما مطرح شد، آيا جمله اي به ياد داري كه نشون بده دوستم داري، در جواتب من هيچ پاسخي نداشت.من در شرايط جسمي هستم كه به مراقبت ويژه هم نياز دارم. اما بيماري‌ام را نشانه الهي ميدانم كه مرا بيدار كرده تا به زندگي بيانديشم ، من صفت‌هاي برجسته ايشان را به هيچ وجه ناديده نميگيرم، ايشان حقيقتاً به معناي واقعي پاكدامن هستند ، مومنه هستند. و در وظايف خانه داري در حد قابل قبولي هستند منظورم پخت وپز و نظافت ..... البته من بسيار صادقانه تمام مسايل را با ايشان در ميان گذاشتم از نيازهايم گفتم توضيح دادم شرايط بيماريم را گفتم كه در جريان باشند ايشان را به مشاوره فرستادم و خواستم كه كمكمان كند اما زماني كه خانواده همسرم از موضوع مطللع شدند قبل از اينكه به بررسي موضوع بپردازند ابروريزي راه انداختند كه بيا و ببين. همه مسايلي كه به همسرم گفته بودم مثل چماق تو سرم كوبيدند حتي يك سئوال از من نكردند. مسايل طوري از طرف خانمم مطرح شده بود كه من به دليل عاشق شدن به خانمي دارم به همسرم وصله‌هايي ميچسبانم كه صحت ندارد به طوري كه خانواده ام هم بر اين اعتقاد بودند كه هيچ مشكلي در اين بين وجود ندارد جز عشق من به شخص ديگري. وقتي كه با همسرم صحبت كردم ازش توضيح خواستم و گفتم چرا همه مطالب را به خانوادهات نگفتي گفت در حد نياز گفتم و من كه مسئول رفتار ديگران نيستم (در قبال رفتار خانوادهاش). با وجود شرايط اسف باري كه بوجود آمده بود به خاطر پدر و مادر پيرم و ارتباط نسبتاً فاميلي كه داشتيم پاسخي ندادم فقط تقاضا كردم جهت روشن شدن موضوع به هر مشاوري كه خودشان انتخاب مي كنند مراجعه كنند. پس از حضور ايشان به همراه خانواده اش در مركز مشاوره و پنج جلسه شنيدن حرفهاي آنها و آموزش مهارتهاي اوليه ارتباطي بنده به مركز مشاوره مراجعه كردم و تو ضيحاتي دادم ( با توجه به شرايط پيش آمده حضور من با خانواده همسرم امكان‌پذير نبود) و مشاور اظهار كردند ايشان با مشكل عدم اعتماد به نفس عدم مهارتهاي زندگي و عدم مهارتهاي ارتباطي مواجه هستند. هر چند كه مشاور به خاطر مسايل موجود سعي در تخفيف بيان مشكلات داشت اما پذيرفتم كه همسرم 8 تا 10 جلسه اموزش ببيند. در اين مدت ايشان در شهري كه خانواده اش ساكن بودند به مشاوره پرداخت و پس از پايان اين مدت وقتي برگشت من انتظار اين را داشتم كه سعي و تلاشي در جهت حفظ زندگي و مهارتهاي ارتباطي داشته باشد بنابراين من دخالتي نكرده و منتظر عكس العمل هاي معمولي از ايشان بودم كه اتفاقي نيافتاد يعني چيزي تعيير نكرده بود در حاليكه عين مشكلات را در حضور خودش به مشاور گفته بودم. بنا براين با ايشان به مركز مشاوره مرجعه كردم و از از اقاي مشاور توضيحاتي خواستم و رفتارهاي ايشان را طي مدت مذكور بازگو كردم كه مشاور عصباني شد ! و خطاب به همسرم گفت: همه مراحل را من در حضور خانواده ات براي شما روي وايت برد تشريح كردم. خلاصه اينكه من مورد اتهام قرار گرفته بودم سعي كردم كمي از اتهامم در قبال خانواده‌ام كم كنم.و ثانياً ايشان فقط مطيع اجراي اوامر هستند و من بايد به ايشان بعد از 8 سال زندگي مشترك بگويم چكار بكن چكار نكن حواست به من هم باشه دارم درد ميكشم و .....
شايد بگيد طي اين ساليان نتونستي او را طوري پرورش بدي كه مثلاً انتظار داري.
اولاً بيان اين موضوع در كل صحيح نيست و ثانياً چطور ميشه واژه‌هاي مانند دلتنگي ، محبت ، دلسوزي توجه ، ميل جنسي را آموزش داد. من هيچ نيازي به پخت وپز و نظافت ندارم امكان اين را دارم كه از وجود خدمتكار استفاده كنم . من فقط يكي كسي را ميخوام كه باهاش حرف بزنم ......
اما ممكنه بپرسيد اصلا چرا ادامه داديد؟ به چند دليل ما سالهايي را با اين وضعيت ادامه داديم اول اينكه در ابتداي ازدواج من به ماموريت خارج از كشور رفتم به مدت سه سال، ايشان هم همراهم بود ثانياً بخاطر رابطه فاميلي با خانواده همسرم و انتظاري كه از برخورد خانواده ام متصور بودم شهامت اين را نداشتم و اما از همه مهمتر اينكه من داراي شخصيتي برجسته و مورد اعتماد همه فاميل و به عنوان يك شخص موفق در زمينه كار و تحصيل مطرح بودم. به خودم اجازه نميدادم كه كسي از مشكلات درون زندگيماطلاع پيدا كند و حتي براي جلو گيري از وارد شدن استرس به همسرم در اوايل مسائل را به روي او هم نمي آوردم و به قول معروف با گفتن قسمت ما همينه و بايد ساخت اكتفا مي‌كردم. اما كم كم باتجربه زندگي تلاش كردم مسائل را با خودش در ميان بگذرم و كمك كنم تا وضعيت بهتر بشه. اما به دليل بي تفاوتي ايشان نسبت به موضوع و غيبت‌هاي طولاني او براي ديدن خانوادهاش و از طرفي شروع يك بيماري عجيب و غريب و احساس نياز بيشتر به همراهي و محبت، و وضعيت موجود شرايط را برايم سخت كرده بود در همين اثنا بود كه شروع روابط كاري من با خانمي كه صحبتش شد آغاز شد من كه در ان شرايط تشنه يك ذره توجه بودم با محبت‌هاي معمولي او ، تمام تلاشم را ميكردم تا جبران كنم در صورتي كه او انتظار چنين پاسخي را اصلاً نداشت و خودش هم در عالم برزخ جدايي بود به محبت‌هاي من پاسخ ميداد. من به كمك محبتهاي او دوره درمان را شروع كردم در حاليكه خودم رغبتي و عجله اي براي اينكار نداشتم و بقيه ماجرا.... كه اگه لازم شد در يك فرصت ديگه خدمتتان عرض ميكنم.