سلام مجدد به دوستان
داشتم تاپیک جزیی ترین و کم هزینه ترین کارهایی که باعث بهبود روابط میشه رو میخوندم انقدر گاهی وقتا شوق زندگی دلمو پر میکنه که خدا میدونه یادم افتاد به سوراپرایزایی که برای همسرم میکردم، یادم افتاد به ایده هایی که اومد و می اومد تو ذهنم برای عشق و علاقه بیان کردن و ....
هزارران هزار بار پر میشم از انرژی تازه چون همسرم رو دوستن دارم ولی متاسفانه ب طرفه العینی همه رو پودر میکنه
خسته شدم از حماقت خودم از عشق من که به وضوح از عشق اون به من خیلی بیشتره، گاهی خودمو لعنت میفرستم که چرا عاشقم که این همه بلا سرم بیاد، گاهی فکر میکنم عاشقی واقعا یه مریضیه، باب سو استفاده طرف مقابل رو باز میکنه ، گاهی (نمیگم همه ادمها) همین که طرف مقابل میفهمه عاشقشی بجای قدر دونستن خودشو با هزار تا عیب میگه همینجور که هستم منو بخواه بدون اینکه حاضر باشه یه قدم مثبت برداره یه قدم هم اون بیاد جلو.
گاهی از خودم بدم میاد.
چرا نمیفهمه من با چنگ و دندون دلم میخواد زندگی کنم، دوست ندارم طلاق بگیرم، چزا هیچ تلاش عملی نمیکنه چرا نمیفهمه من با کوچکترین بهونه ای میشینم سر زندگیم.
از دست خودم خسته شدم،
خیلی دلم گرفته...خیلییییییییییی








علاقه مندی ها (Bookmarks)