نقل قول نوشته اصلی توسط yasi_20 نمایش پست ها
خانوادت کاملا راست میگن.خانواده ای که 10 فرزند داره و خانواده ای که 2تا فرزند داره حتا اگر مال یک شهر و فرهنگ بودن لول های اجتماعی شون خیلی فرق داره.
چه برسه که یک نفر از یک شرق کشور و دیگری از غرب کشور باشه با دو فرهنگ کاملا ناهمگون.

این خانم الان حدود 25-26 سالشه که احتمالا شخصیت ثبات یافته ای داره و شما هنوز در حال طی کردن تعارضات درونی خودت هستی که یه مرحله از رشد شخصیته.
حالا حالا واسه ازدواج عجله نکن چون جا داری واسه رشد و کمال و بعد اون به فکرش باش.

فکر میکنم این احساسات شما ناشی از ترشح برخی واسطه های عصبی مغزه که صرفا به دنبال بقای نسله (فنیل اتیل آمین) تا عشق و آینده نگری برای ایجاد یک زندگی مشترک پایدار.

گرچه خوبی هایی هم این خانوم دارن که سرجای خود. صحبت من متناسب بودن یا نبودن شما دو نفره.
در مورد اختلاف فرهنگی که بین ما وجود داره، یکی مسئله تفاوت تعداد اعضای خانواده و دیگری از دوشهر دوراز هم بودن، درسته که تفاوت هست، ولی اینم درسته که با وجود این تفاوت ها کلا رای به مخالفت داد؟ چون اختلافاتی که باعث میشه دو خونواده نتونن با هم کنار بیان بین هزارتا خونواده با تعداد یکسان و از یک شهر یکسان هم ممکنه اتفاق بیفته، اینو قبول دارم که درصدش کمتره و در مورد ما دونفر احتمالش بیشتر، ولی بلاخره قطعی که نیست! این احتمال هم هست که تفاهم دو خونواده زیاد هم باشه، نباید اجازه داد تا یه آشنایی اولیه صورت بگیره تا برپایه اون با دید روشن تری بشه گفت که تفاهم وجود داره یا نه؟ و نه فقط به صرف اختلاف تعداد و شهرهای محل زندگی؟
به نظر من هرروز داره این مرزهای فرهنگی کم رنگ تر میشه و دیگه کمتر مثل سابقه که یک شهر آداب و رسوم خیلی خاص خودش رو در موضوعی مثل ازدواج داشته باشه، حالا کاری به خوب یا بدبودن این پدیده ندارم و فقط اینو میخام بگم یه جورایی فرهنگ های مختلف دارن به یک سمت پیش میرن.
در مورد اینکه برام زوده و عجله نداشته باشم خب درسته، ولی مسئله اینجاست که این موضوع برای دخترخانوم خیلی صدق نمیکنه،چون هم به خاطر دختربودن و هم دوسال بزرگتر بودنش از من بلاخره وقت کمتری داره برای تصمیم گیری. من هم نمیخوام جوری عمل کنم که فقط خودم رو در نظر بگیرم و بگم هنوز زوده و باز هم صبر کنیم، از یه طرف همون قدر که من اونو دوست دارم اون هم من رو دوست داره و خب بیشتر ازین مدتی که با هم دوست بودیم رو صبر میکنه (باوجود فشاری که بلاخره از طرف خونوادش هست برای تصمیم گیری و قبول کردن ازبین خواستگارهایی که داره) ولی از طرف دیگه من درکش میکنم که هرروز سخت تر باشه براش این وضعیت. وقتی من هیچ اقدام اولیه ای رو انجام ندم اون شک و دودلی هرروز بیشتر میشه براش...
برای همین اینجور فکر میکنم که شاید تصمیم بهتر راضی کردن خونوادم باشه برای آشنایی و نه صرفا مخالفت کردن به خاطر اختلافات خیلی کلی اینجوری...
نظر شما در این مورد چیه؟ اینکه من تلاشم رو بزارم برای راضی کردنشون و احتمالا یک نامزدی که مدتش بیشتر از معمول باشه تا من هم تو این مدت بتونم کامل تر مستقل بشم (چه از نظر مالی و اقتصادی، چه فکری و شخصیتی)...؟
همون طور که ازدواج کردن موضوع ساده ای نیست که بشه راحت درموردش تصمیم گرفت و باید همه جوانب رو سنجید، از طرف دیگه گذشتن از یک نفر بخاطر این اختلافات (که هنوز مشخص نیست که واقعا اختلافند؟!) هم اصلا ساده نیست...