نمی دونم چرا زود بحثمون می شه با کوچکترین حرف
اون همش خسته است و طاقت هیچ حرفی رو نداره
منم حوصله ی داد و بیداد و نگاه نگران بچه یازده ماهمو ندارم انگار دستامو بسته اند
خودمم تازگی ها زود قاطی می کنم
اخه اونم کاری نمی تونه بکنه کارش این مدلیه چی کارش کنه
به خدا موندم از طرف هم می دونم زیاد نمی تونم این شرایطو تحمل کنم
وقتی کم اوردم دیگه کم اوردم
دیشب بهش می گم حجم کارت خیلی زیاده تورو خدا برای ما وقت بذار بابا این ه کاریه تو داری چرا همیشه بدترین نوع زندگی رو برای من تداعی می کنی
میگه پس بقیه خانوما چی کار می کنند
مگه تازه مسافرت نبودی
مسافرت من چی بود
بعد ۱ سال و خورده ای رفتیم سفر اونم نصفش بود نصفش نبود یعنی من با بابام اینا زودتر رفتم اونم دو روز بعدش اومد و دو روز بودیم بعدش برگشتیم
باباش هم همش میگه هوای پسر منو داشته باش بهش دلگرمی بده
ایندفعه دیگه می خوام بهش بگم پس من چی همش پسرم پسرم می کنی
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
ویرایش توسط eghlima : چهارشنبه 28 خرداد 93 در ساعت 14:35
علاقه مندی ها (Bookmarks)