به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 35

Threaded View

  1. #6
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 تیر 93 [ 15:26]
    تاریخ عضویت
    1393-3-28
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    112
    سطح
    2
    Points: 112, Level: 2
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 16 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مچکرم از دوستانی که نظر دادن

    دوس ندارم فعلا ازدواج کنم نمیتونم با این وضع روحی تصمیم برای تشکیل زندگی بگیرم زندگی دیگه هیچ لذتی برام نداره من دو سال پیش با یه آقایی آشنا شدم 10 سال ازم بزرگتر بود و دیپلم بود و یه دختر هم داشت 11 ساله تا مرز عقد هم رفتیم ولی ایشون معتاد از آب دراومد اونجا هم ضربه خوردم شوهرمم فکر کرد من ازدواج کردم شاید میخواست برگرده ولی چون فکر کرد که من ازدواج کردم دیگه برنگشت ولی هیچ وقت با من تماس نگرفت و بپرسه اگه تماس میگرفت من اگه ازدواج هم کرده بودم طلاق میگرفتم اون فقط از دور شنیده بود شایدم بخاطر عذاب وجدان دروغ گفت که میخواست برگرده نمیدونم ..من هم بخاطر اعتیادش و هم بخاطر این حرف اون آقارو گذاشتم کنار ولی دیگه دیر شده بود زمانی که من اون آقارو ترک کردم شوهر سابقم ازدواج کرد و الان دیگه اصلا دوست ندارم با مردی آشنا بشم و ازدواج کنم شاید یه روز برگشت.
    من اصلا دوس نداشتم طلاق بگیرم و بشم یه زن مطلقه و بچمم بشه بچه طلاق ناامید ناامیدم چطور شوهرم تونست به همین راحتی ازم طلاق بگیره و پشت سرشو هم نگاه نکنه ما با هم زیاد مشکل نداشتیم اون عاشق شد و دیگه منو ندید تنها انگیزه ای که دارم میخوام اگه بتونم و بشه ادامه تحصیل بدم (من فارغ تحصیل کارشناسی دانشگاه ملی هستم )و اگه اجازه بده بچمو ببینم...
    اون زمانی که باید دنبال کار و ادامه تحصیل میرفتم تو خونش خونه داری و بچه داری کردم بهترین سالهای زندگیم تو زندگیش گذشت من با خودم چیکار کردم چرا اینطور شد
    نمیدونم چرا انقدر به شوهر سابق و زندگیم وابستم و نمیتونم حتی یک لحظه فراموشش کنم فکر میکنم با هیچ کس دیگه نمیتونم زندگی کنم الان هم 32 سالمه و هیچی ندارم به چی امیدوار باشم اون به همین راحتی ولم کردو فراموشم کرد و رفت ازدواج کرد الان بابای دوتا بچست و زندگیشم خوبه خستم دیگه بریدم از این وضعیت هیچکس دوسم نداره لیاقت هیچیو ندارم میدونید من از بچگی بدون تکیه گاه بزرگ شدم اون موقع بی پدر الانم بی شوهر خستم دوستان خستههههه و غمگینننننن
    ویرایش توسط چیچک : سه شنبه 03 تیر 93 در ساعت 18:22

  2. کاربر روبرو از پست مفید چیچک تشکرکرده است .

    khaleghezey (پنجشنبه 05 تیر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:33 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.