با تشکر از نظرات دوستانم خاله قزی دختر بیخیال و دلجو دلتنگ
وقتی صبحا از خواب بیدار میشم میگم هر چی برام اتفاق افتاده خواب دیدم وقتی به خودم میام میبینم که واقعیت اینه که من از شوهرم طلاق گرفتم و بچم هم پیشم نیست همش خودمو مقصر میدونم همش به خودم سرکوفت میزنم میگم کاشکی فلان کارو میکردم یا نمیکردم هر کاری میکنم سرگرم نمیشم تمام خاطرات شب و روز جلو چشمم رژه میره با اینکه زندگی سختی داشتم و اخلاق شوهرم خوب نبود ولی وابسته اون و بچم و زندگیم بودم الان هرحا میرم روحیم شاد نیست هر کسی هر چی میگه فکر میکنم به من میگه هر کاری میکنم سرگرم شم دوباره فکرم میره سرجای اول و ولش میکنم !!!همش غمگین و ناراحتم دوسدارم گریه کنم همش خودمو با دوستام هم سنوسالام و خواهرام که رندگی خوبی دارن مقایسه میکنم میگم حتما من لیاقت ندارم من حقم اینه چرا شوهرم دوسم نداشت شاید بیشتر صبر میکردم از هم جدا نمیشدیم همش میخوام بهش اس ام اس بدم بگم تو چرا با من این کارو کردی و به من ظلم کردی باهاش حرف بزنم و بهش بگم روزای سختی رو دارم میگذرونم وقتی میبینم بچم با نامادریه از غصه میخوام دق کنم از اینکه پیشم نیست دارم داغون میشم میخوامم کاری برای خودم یا دیدن بچم بکنم نمیتونم جلو برم احساس میکنم همه فرصتام تموم شده و پیر شدم دیگه هیچ شانسی تو زندگی ندارم بدبخت شدم رفت و محکومم به اینطور زندگی کردن..
من باید قوی باشم تا به بچم روحیه بدم و بتونم تکیه گاهش باشم میخوام برم ببینمش و تا آخر عمرم این روندو ادامه بدم و خودمم خوشحال بشم و اونم خوشحال کنم نمیدونم چرا اینقدر بی روح و غمگینم 4ساله همین روندو دارم ادامه میدم ولی کاری از پیش نبردم هیچکی دوس نداره با یه آدم غمگین باشه بچم هم حتما دوس نداره مادرش ناراحت باشه پیش خودم فکر میکنم میبینم برای دیدن بچم هم الان هم تو آینده هزار جور مشکل وجود داره که با تلاش باید حلش کنم ولی من که همیشه به زرنگی معروف بودم و هر کار نشدنی رو انحام میدادم احساس میکنم توانایی ندارم که بجنگم حتی برای حق بچم که براش مادری کنم خیلی پژمرده و دلمرده شدم با این روند خودمم میدونم که دارم از بین میرم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)