اون دو نفر خیلی بهم اس ام اس میدادن، الان اس دادم و ازشون خواهش کردم دیگه بهم پیام های غیر ضروری ندن. نه این که علاقه ای داشته باشم. یه جورایی دلم نمیاد کسی رو ناراحت کنم. شاید اعتماد به نفسم پایینه. بقیه هم معمولا جوابشونو نمیدم خودشون بیخیال میشن.
من همواره باهاشون رسمی صحبت میکنم. خودمم نمیدونم چی میخوام، اما این از یه تضاد خانوادگی میاد. تو خانواده ما چیزی به نام حجاب و دین و محرم نا محرم تعریف نشده. اما من به اینها پایبندم. مثلا من تو عروسی های مختلط با این که خیلی سرزنش میشم و متهم میشم به امل بودن حجابمو نگه میدارم. یا الان که ماه رمضان میاد من روزه میگیرم و کلی مسخره و سرزنش میشم. ولی با این وجود دوست بودن با جنس مخالف یه جور بی کلاسی محسوب میشه. به قول خاله قزی باید ملکه باشی و بیان خواستگاریت یا حتی در حقیقت بری خواستگاری. من حتی خواستگار معمولی هم نمیتونم داشته باشم. یکی که با ایمان باشه و دست به جیب خودش باشه، و در کل معمولی باشه. حتما باید از یه خانواده سطح بالا باشن. حالا هرجور که باشن.
ولی من از اون رفتار خاکی که همکلاسی ها دارن خوشم میاد. از طرفی چون خودم مقیدم، حتی اگه از کسی خوشم بیاد می ترسم صمیمیتمو افزایش بدم. از اینکه میونه ام با خدا خراب بشه به خاطر نافرمانیش، از اینکه به خانواده دروغ بگم، از اینکه به همسر آینده ام خیانت کرده باشم.
دور میشم از همه اما شدید احساس تنهایی میکنم. من حتی با دخترا دوست نیستم. همکلاسی هام تو مدرسه کمی بی ادب بودن و تاثیراتشون مثبت نبود. باهاشون قطع رابطه کردم بعد تنها شدم. چند تا دوست (دختر) هم که دارم با هم در ارتباط نیستیم زیاد. اقوام و خانواده هم ایران نیستن. کلا کسی رو ندارم و تمام مدت فقط درس میخونم که تنهاییمو احساس نکنم.
شاید خنده دار باشه، از دوست و همسر گذشته، دوست دارم بچه داشته باشم. خانواده داشته باشم. خواستگارامو هم به خاطر تفاوت دیدگاه من و خانواده، یا من میپذیرم پدر رد میکنن یا پدر میپذیرن من رد میکنم.
راهنماییم کنید چطور با این تنهایی کنار بیام.








علاقه مندی ها (Bookmarks)