طولانی شده ولی اگه دوست داشتید با دقت تا اخر بخونید و بهش فکر کنید.من دو ماه بهش فکر کردم!
از دو ماه قبل تاپیک های شما رو دنبال کردم.خیلی وقت بود میخواستم بیام بنویسم اینجا.ترس از اینکه حرفای من جای اینکه به شما کمک کنه بهتون ضرر برسونه ننوشتم.
ولی این دفعه مینویسم.با وجدانی راحت
قبل از همه ( اینکه میگید همه ارزشونه که جای من باشن بخاطر شوهرم.به نظرم هیشکی دلش نمیخواد.چون هر کی که جای شما بود همین بود که الان هست.شک نکنید.
فرشته مهربان تنها نفری بود که راهنمایی های درستی کرد و البته قبل از اون مدیر محترم همدردی.
مشکل شما متاسفانه خیلی پیچیده است.خیلی بیشتر از اونکه تو قالب این انجمن بگنجه (اینو واقعا بدون بزرگ نمایی میگم)
مدیر همدردی زمانی که تاپیک اول شما رو قفل کردن گفتن بهترین راه برای شما مراجعه به روانشناس بالینیه.شک ندارم اگه
راهی جز این داشت خودشون حتما راهنمایی میکردن.من تجربه زندگی تو شهر کوچک رو داشتم.مشاور های شهر های کوچک هم دیدم.میتونم با وجدانی راحت بهتون بگم ارزش وقت گذاشتن ندارن.به هیچ عنوان.
تا حالا مشکل شما رو از دید شما دیدیم.حالا بیاید از ی عینک دیگه بررسیش کنیم.
شوهر شما بهش تجاور شده در کودکی درست.تمایلات همجنسگرایانه داره درست.ایا اینکه اون بیماره یا نه باید برگردیم به چند سال قبل تر زمانی که به دنیا اومده.مقدار زیادی از تمایل اون به همنجس خواهی به dna اون برمیگرده.مقداری هم به مشکلات کودکی اون.(جامعه پزشکی گرایش های همنجس گرایانه رو بیماری تلقی نمیکه) همون طور که مرد به زن میل داره ممکنه ی مرد به ی مرد دیگه میل داشته باشه در هر دو حالت دست خود ادم نیست.که بخواد درمان بشه چون بیماری نیست.
شما گفتید وقتی باردار بودید اون به دوستش برگشت.این یه شوک بزرگ براش بوده..سال های گذشته لحظه به لحظه اومده جلوی چشماش.خودشو دوباره پیدا کرده.میدونه چی میخواد.شک ندارم شب های که میره خونه اون یکی دوستش و شبا رو با خنده و شادی کنار اون و زنش میگذرونه فقط و فقط ی دلیل داره.فرار از این بار سنگینی که روی دوششه.نمیخواد جایی باشه که اون رو عذاب میده.
میگید چرا با همه خوبه.چرا مثلا با اون زن خوبه پس من چی من که زنشم مادر بچه شم چی.
جوابش خیلی خیلی روشنه
اون با زن های دیگه و مرد های دیگه رابطه اش خوبه چون با اونا رابطه ای نداره.تمام.
چون اون از شما و بچه تون شرم داره.نمیتونه شما رو ببینه.این عذابش میده.خودشو میبینه که ی موجود پوچه
نمیتونه خودشو راضی کنه که با شما رابطه داشته باشه.چون خیانت کرده.چون عذاب وجدان اونو ی ادم دیگه کرده.
خیلی در مورد مذهبی بودنشون گفتید.مذهب با گناه جور در نمیاد.اون اینو خوب میفهمه.مذهب با خیانت جور در نمیاد
اینم خوب میفهمه.وقتی شما و بچه تون رو میبینه این حس قوی تر میشه.از شما فرار میکنه
برای رابطه بهونه میاره چون نمیتونه خودشو قانع کنه.
بودن کنار زن و بچه اش براش مثه عذابه.چون ارامش رو تو ی چی دیگه میبینه
نمیتونه ترکش کنه چون گذشته اش برگشته و ترک کردنش دیگه ناممکنه براش هر قدر هم تلاش کنه.
خودش همه اینا رو میدونه خوب هم میدونه
روی کاغذ برای خودش مینویسه تو انجمن مینویسه و در اخر ی چیز قوی تر وجود داره.
ی لحظه بهش فکر کنید.خودتون رو جای اون قرار بدید
بنظرم کار اون تمومه.اون خود واقعیش رو پیدا کرده.
من اینا رو برای شما گفتم که بدونید احساسات اون چجوریه.
اینا رو فرشته مهربون هم میدونستن ولی بهتون نگفتن.خواستن خودتون متوجه بشید.خواستن با کار کردن روی خود شما.خودتون به این نتیجه برسید.
حرف زدن در مورد شوهرتون رو تموم میکنم.
اما شما چی؟ این وسط گناه شما چیه که باید این همه رنج رو تحمل کنید؟
خوبیه کارشناسای سایت اینه بی طرفانه حرف میزنن طرف هیشکی رو نمیگیرن فقط و فقط واقعیت رو میگن
فکر میکنم دیگه این روزا خودتون هم دیگه دست از تلاش کردن برداشتید و کم کم دارید حقیقت رو واقعا با چشمای خودتون میبینید.
نمیخوام بگم طلاق بگیرید.نمیخوام بگم زندگی کنید.فقط میخوام ی سری نکته بگم
سال ها قبل ی فیلم دیدم.اقای قصه همجنس گرا بود و بشدت مذهبی(مورمون).خانم قصه ی ادم خیال پرداز و گوشه گیر
اونا روابط معمولی با هم دارن و قصد دارن بچه دار هم بشن ولی
ورق جایی برمیگرده که ی روز تو دستشویی اداره ای که اقای قصه کار میکرده ی همجنس گرا اونو میبوسه(تا اینجای داستان نه اقای داستان نه خانوم داستان از همجنس گرایی هیچی نمیدونن(چون مذهبشون مورمون بوده و مورمون ها بشدت مذهبی و افراطی هستن) بعد از این قضیه تغییر حالت هایی تو اقای قصه رخ میده.فکر طرف از ذهنش بیرون نمیره.تا اینکه پیداش میکنه و باهاش رابطه بر قرار میکنه.رابطه مدتی ادامه پیدا میکنه و خانم مشکوک میشه و میفهمه شوهرش همجنس گراست.ولی تا الان همش تظاهر میکرده.ی شب که شوهرش دیر میاد خونه لخت جلوش ظاهر میشه و بهش میگه چه حسی به من داری.شوهرش میگه هیچ حسی ندارم.خانومه قاطی میکنه.شوهرش این قدر عذاب وجدان داره که هیچی نمیبینه(هم بخاطر زنش هم بخاطر مذهب) به زنش میگه متاسفم بیا از اول شروع میکنیم اونو از ذهنم خارج میکنم ولی خودش میدونه که این حرفا رو برای راحت شدن وجدانش زده و قلبا اینو نمیخواد.
سکانس اخر فیلم خانومه تو هواپیما داره میره دنبال زندگیش.دنیال ی شروع جدید.اقاهه هم ته دلش خوشحاله که بار عذاب وجدانش کم شده و حداقل عذاب دروغ گفتن به زنش رو دیگه نداره...
(مینی سریال فرشتگان در امریکا)
.....................................
روال انجمن جوریه که خیلی کم راهنمایی به طلاق میکنن.چون معتقدند طلاق اخرین راه حله.
اگه تصمیمتون این بود جدا بشید.به راحتی که نه ولی با ی ذره تلاش بچه رو بدست میارید.از نظر مالی هم مشکلی براتون پیش نمیاد(کافیه با ی وکیل مشورت کنید و شرایط رو براش توضیح بدید که با هر روشی شده.تاکید میکنم دقیقا همینو بهش بگید) به شرط اینکه قوی باشید و واقعا بخواید که بشه.مثه همون خانوم قصه
با این داستانی که شما از شوهرتون میدونید.هم میتونید بچه رو نگه دارید هم میتونید نفقه بچه رو بگیرید هم مهریه
دوستان خیلی از شما سوال کردن که دلتون میخواد طلاق بگیرید یا نه و شما همیشه با شکایت از اینکه میترسید بخاطر بچه
ولی ایا شما واقعا اینو میخواید؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)