شیدا جان حرفتو قبول دارم. یه سری از رفتاراش ممکنه به خاطر عکس العمل رفتارای خودم باشه.
من یه ایرادی که دارم وقتی عصبانی میشم خیلی فرافکنی میکنم و زیادی عصبانی میشم و این باعث میشه حرفای خیلی تندی بزنم که به طرف حسابی بر بخوره
البته واقعا بعضی وقتا روی اعصابم راه میرفت ولی میتونستم منطقی تر عصبانی بشم!
مرسی ویولت جان بابت توجهت
من تقریبا میتونم با اکثر آدما روابط خوبی برقرار کنم.باورت نمیشه من هیچوقت توی خوابگاه با کسی به مشکل برنخوردم و حتی با کسی هم اتاقی شدم که بخاطر درگیری و زدوخورد با هم اتاقی قبلیش کسی قبولش نمیکرد ولی من باهاش هم اتاق شدم و هیچ مشکلی نداشتیم، هنوز هم به من زنگ میزنه و احوالمو میپرسه!
اینکه من با مادرشوهرم مشکل داشتم علت داشت. این زنو کل فامیلش میشناختن. قبلا هم گفتم با خواهرهای خودش هم مشکل داشت. کلا آدم بد قلقی بود. خیلی هم نسبت به من حسودی میکرد چون خیلی به پسرش وابسته بود و منو به چشم هوو نگاه میکرد
البته پسرش هم خیلی به اون وابسته بود
واقعا احساس میکردم سکان زندگی من به دست اون مادر و پسره و من هیچ نقش تعیین کننده ای ندارم و این برام خیلی سخت بود
بدتر از همه این بود که هیچ تلاشی من توی این چندماه ندیدم، نه از خودش نه از خانوادش
البته وقتایی که میدیدمش یه حس هایی بهم میداد که دوست نداره طلاق بگیریم ولی نمیدونم چی مانعش میشد، الته شاید هم میدونم!خانوادش!
خوشبختانه هیچ درگیری لفظی بین ما و خانواده ها بوجود نیومد و خیلی متمدنانه جدا شدیم ، که این هم برمیگرده به صبر و درک بالای پدرم
البته اگه برادرمو قاطی جریان میکردم، چون داداشم حسابی از دستشون شکار بود و اگه میدیدشون هر اتفاقی ممکن بود بیوفته
ایراد دیگه ش اینکه غرغرو بود
آره احساس کردم شاید بخواد برگرده، من کمتر چون واقعا هیچ کاری برای نگه داشتنم نکرد
- - - Updated - - -
شیدا جان حرفتو قبول دارم. یه سری از رفتاراش ممکنه به خاطر عکس العمل رفتارای خودم باشه.
من یه ایرادی که دارم وقتی عصبانی میشم خیلی فرافکنی میکنم و زیادی عصبانی میشم و این باعث میشه حرفای خیلی تندی بزنم که به طرف حسابی بر بخوره
البته واقعا بعضی وقتا روی اعصابم راه میرفت ولی میتونستم منطقی تر عصبانی بشم!
مرسی ویولت جان بابت توجهت
من تقریبا میتونم با اکثر آدما روابط خوبی برقرار کنم.باورت نمیشه من هیچوقت توی خوابگاه با کسی به مشکل برنخوردم و حتی با کسی هم اتاقی شدم که بخاطر درگیری و زدوخورد با هم اتاقی قبلیش کسی قبولش نمیکرد ولی من باهاش هم اتاق شدم و هیچ مشکلی نداشتیم، هنوز هم به من زنگ میزنه و احوالمو میپرسه!
اینکه من با مادرشوهرم مشکل داشتم علت داشت. این زنو کل فامیلش میشناختن. قبلا هم گفتم با خواهرهای خودش هم مشکل داشت. کلا آدم بد قلقی بود. خیلی هم نسبت به من حسودی میکرد چون خیلی به پسرش وابسته بود و منو به چشم هوو نگاه میکرد
البته پسرش هم خیلی به اون وابسته بود
واقعا احساس میکردم سکان زندگی من به دست اون مادر و پسره و من هیچ نقش تعیین کننده ای ندارم و این برام خیلی سخت بود
بدتر از همه این بود که هیچ تلاشی من توی این چندماه ندیدم، نه از خودش نه از خانوادش
البته وقتایی که میدیدمش یه حس هایی بهم میداد که دوست نداره طلاق بگیریم ولی نمیدونم چی مانعش میشد، الته شاید هم میدونم!خانوادش!
خوشبختانه هیچ درگیری لفظی بین ما و خانواده ها بوجود نیومد و خیلی متمدنانه جدا شدیم ، که این هم برمیگرده به صبر و درک بالای پدرم
البته اگه برادرمو قاطی جریان میکردم، چون داداشم حسابی از دستشون شکار بود و اگه میدیدشون هر اتفاقی ممکن بود بیوفته
ایراد دیگه ش اینکه غرغرو بود
آره احساس کردم شاید بخواد برگرده، من کمتر چون واقعا هیچ کاری برای نگه داشتنم نکرد








علاقه مندی ها (Bookmarks)