
نوشته اصلی توسط
معاون کلانتر
حرف برای گفتن زیاده
شما یک دختر عاشق نیستید ، شما یک دختر احساساتی اونم از نوع شدید هستید که بجای اینکه مسائل رو با عقلتون تجزیه تحلیل کنید ، احساساتتون رو دخیل میکنید،الان حرفتون درسته تاحدی ولی درمورد اول ایشون کامل عاشق بود ،خودش هم میگفت.ولی بله من احساساتی بودم،و باتوجه به اینکه به دلیل جمیع دلایل به درد هم نمیخوردیم،شکست رو قبول نداشتم
نفر اول در دوران شناخت شما بوده که از شما جدا شده ، نامزدی و خواستگاری یعنی همین
نمیدونم چرا برای دخترا و خانواده های ما اینطور جا افتاده که پسری که خاستگاری کرد حتما باید ازدواج کنه و اگه ازدواج نکنه کلاه برداره ؟ شناخت نباید با اظهار علاقه شدید بخصوص ازطرف اقا باشه، که ایشون اظهار میکردن و به قولی کمبود محبتشون رو اینجوری برطرف میکردن و این میشه سو استفاده . درضمن بعد ازشناخت ومناسب نبودن هیچ پسری حق نداره به دروغ وناحق مانع رسیدن دونفربشه
بعد از اون مرتکب اشتباهی شدید که مخصوص اکثر زنهاست :
اینکه اگر با یک مرد به نظرشون بد آشنا بشن و ازش بدی ببینن تمام مرد های دور و اطراف رو بد میبینن
این مورد خیلی نگران کننده است و در من این طرز فکر رو بوجود اورده که دختری که با یک مرد بقصد آشنایی بوده و منجر به ازدواج نشده درست مثل یک زن مطلقه است
شما پسر دوم رو مثل پسر اول میدونستید و در کل روزهایی که بودید این طرز فکر شما تغییر نکرد ، و بعد از اینکه رفتار نامناسبی با اون پسر در پیش گرفتید و اون پسر از شما قطع امید کرد تازه به این فکر افتادید که چرا این رابطه قطع شد ، شما در تمام مدتی که با اون پپسر بودید حرف از نفر قبلی میزدید و داروهایی که مصرف میکنید و ..این مورد اشتباه از من بوده و قبول هم دارم.ودر مورد داروها اصلا مربوط به مشکل روحی نبودن.افسردگی من باعث شد که مریضی عجیبی با داروی قوی مبتلا بشم که دارو عوارض بر سلامتیم داشت.
منم اگر جای اون پسر بودم همینکار رو میکردم چون نمیخوام با یک آدم احساساتی و افسرده و بی روح که قبلا طلاق گرفته ازدواج کنم.درسته،ولی این جمله طلاق خیلی خوب نیست،یک دختر میتونه صدتاخواستگار داشته باشه که باهاشون اشنا بشه و طلاق نیست.
نفر سوم هم که اصلا من نفهمیدم چی دارید میگید و کی بوده ، یک لحظه متنی رو که نوشتید بخونید ؟منظورم این بود فکرنمیکردم طرز فکر یک ادم چندین سال در دانشگاه تحصیلکرده اینقدر درباره دختری که باهش بمنظور اشنایی قرار میزاره بدباشه. وباز حرفتون رو قبول دارم کهه خودمن باید تفکربیشتری میکردم، اه و ناله هم ندارم،میپرسم اشتباهات من چیه؟ من که با خانواده و محل زندگیم مشکل دارم،فعلا درحال تحصیل نیستم،پس چطوری باید اشنا بشم و اشکالات کلی ارتباطی و عیب های طرز فکر من چیه
.................................................. ...............................
بطور کلی شما رمان نویسی و داستان سرایی میکنید و 100 خط مطلب مینویسید بدون اینکه کسی متوجه بشه مشکل شما چیه یا چه اتفاقی برای شما بوجود آمده و علت رنجش شما چیه ،و از ذکر کردن هر مطلبی کوتاه نمیایید ، انگار دارید فیلم نامه مینویسید و کم مونده ساعت و روز وقایع رو هم بنویسید ، لطفا خلاصه تر و بدون جزییات بی موردی که کمکی به شما نمیکنه بنویسید
بطور خلاصه در طول این 30 سال با سه تا پسر آشنا شدید که هر سه از شما خوششون نیومده درسته ؟گفتم دو سه سال دیگه استانه سی سالگی قرار میگیرم
نفر اول چون کلی دختر عاشقمن گفتم ش بودن
نفر دوم چون شما هنوز درگیر نفر اول بودید و شرایط روحی نامناسبی داشتید
نفر سوم چون شما ابراز علاقه کردید و مثل دخترهایی رفتار کردید که دنبال دوستی هیتند و قرار گذاشتید و ...
این اتفاقات برای خیلی ها پیش میاد
حتی خود من که پسرم با 4 مورد دختر متفاوت برای ازدواج برخورد داشتم
پس اینهمه آه و ناله و گلایه برای چیه !!
علاقه مندی ها (Bookmarks)