دیشب ماه عسل و دیدم، از این همه عشقی که بینشون بود اشک تو چشام جمع شد.
چقدر همدیگرو دوست داشتن
چقدر با عشق به هم نگا میکردن.
وقتی اونا از مشکلاتشون میگفتن من یاد بعضی تاپیک ها و مشکلات اینجا میوقتادم. که چه راحت اینجا با چه مشکلاتی حرف از طلاق و جدایی و دلخوری و سرد شدگی میزنن.اونوقت این دونفر چه قشنگ با مشکلاتشون کنار میاین و بفکر راه حل هستن.
خصوصا داستان دومی و زن و شوهر دوم.
چقدر قشنگ بجای فرار از مشکلشون خوب همدیگرو درک کرده بودن و با مشکلشون کنار اومده بودن.
ای کاش منم در آینده بتونم اینقدر قشنگ همسرمو درک کنم و با مشکلاتم کنار بیام بجاییکه زود جا بزنم و فرار کنم.
همش خانومه میگفت احسان من تکه.
احسان من، منو خیلی دوست داره!
احسانشم که همش وقتی خانوم از گذشته میگفت برای همدردی دست زنشو میگرفت.
چشماش پر از اشک میشد.
حسودیمان شد،
کاش یک احسانی هم باشه تو این دنیا که مارو همینطوری دوست داشته باشه.:)
شاید بعضیاتون ندیده باشین یک خلاصه ای از دو داستان میگم.
داستان اول مربوط به زوج جوانی بود که قبل از عروسیشون تصادفی برای اقا داماد پیش میاد و صورتشون کاملا داغون میشه.اما عروس خانوم همچنان سر انتخابشون میمونن با اینکه روزی که این آقا رفته بودن خواستگاریشون 90درصد به ظاهر اهمیت میدادن و انتخاب کرده بودن.
داستان دوم هم مربوط میشد به زن و شوهری که متاسفانه تصادفی برای خانوم پیش میاد و مادر و پدرشونو از دست میدن، و خودشون هم فلج میشن و حتی کارهای ضروریشون هم نمیتونن انجام بدن.
پنج سال از این ماجرا میگذره و اما همسرشون ایشونو ترک نکردن و عاشقانه باهم تو این پنج سال زندگی کردن:)








علاقه مندی ها (Bookmarks)