مادر شوهرم حتی خیلی به این علاقه داره که من نرم خونشون و پسر ش تنها بره
ببین خانومی مادربزرگ من هم همین حالت را دارد. یعنی دوست دارد خودش با پسرش که پدر من باشد بدون حضور کسی با هم باشند. البته اوایل ما از این موضوع ناراحت می شدیم اما بعدش قبول کردیم. یعنی اولش فکر می کردم که مادربزرگم از من و مادرم بدش می آید. اما بعد دیدم نه اگرچه نوعی جبهه گیری نسبت به ما دارد اما از ما بدش نمی آید و محبت به ما می کند.
برای همین مادرم به پدرم گفت : مادر شما دلش می خواهد با شما تنها باشد . بهتر است به خواسته اش احترام بگذارید.
به هر حال قضیه مفصل است. اما به هر حال پدرم را راضی کردیم که به تنهایی به دیدار مادرش برود. الان پدرم هر شب یک ساعت به مادرش سرمی زند و ما هم اصلا مانعش نمی شویم. اتفاقا مادربزرگم بهتر شده است . برایمان غذا درست می کند و می فرستد. دائما برای ما دعا می خواند ( بیشتر وقتش به دعا می گذرد ). بیشتر به حرف من گوش می کند.
حتی من دائما به پدرم راجع به مادرش سفارش می کنم: برای مادربزرگ خرید کنید ، دکتر ببریدش ، بهش رسیدگی کنید ، باهاش حرف بزن و...
الان گاهی که مادرم خانه نیست پدرم می گوید نوپو تو خانه تنها هستی من نمی روم پیش مادرم. اما من می گویم : پدر من جوان هستم و اینجا در خانه ام راحتم. اما مادرت پیر است و نیاز به رسیدگی دارد. برو بهش سر بزن و نگران من نباش.
البته هر چند وقت به مادربزرگ سر می زنیم و دائما هم بهش تعارف می کنیم که به خانه ما بیایید و پیش ما بمانید. او را به مهمانی های فامیل می بریم و کلا با نرمش و احترام باهاش رفتار می کنیم.
من و مادرم پذیرفتیم که با مادربزرگم سازگار شویم و در مقابل پدرم نایستیم و با مادرش رقابت نکنیم. نتیجه خوبی هم گرفتیم.
البته این کار باید حساب شده باشد. مثلا ساعتش معین باشد ، اگر اتفاقی مهمی در خانه خودمان بیافتد آن روز را کنسل شود ، شام و نهار در خانه خودمان و سرسفره خودمان بخورد و... کلا با یک سری شرایطی باشد که در زندگی مان مشکل درست نکند.








علاقه مندی ها (Bookmarks)