پر از خشمم. دیشب 1.5 نیومده بود خونه. تماس گرفتم میگه توی اداره دارم فوتبال می بینم. (فوتبالی نیست). منم نتونستم احساسمو کنترل کنم. فوری قطع کردم داشت ازم سوال می پرسید ولی من قطعش کردم. بهش اعتماد ندارم. حرفاشو زید باور ندارم. به راحتی آب خوردن دروغ میگه. اونم دروغایی که که از حرف راست هم واقعیتر بنظر می رسه.
اگر یکی از خانواده من رو ببینه خصوصا شوهر خواهرهامو، بی تفاوت رد میشه. اگر بیان خونمون به بهانه ای میره بیرون.
انگار من وظیفه دارم به خانوادش احترام بذارم. هیچوقت بدیشونو بهش نگفتم حتی مواقعی که حرفاشون آزارم میداد.
حتی وقتی تحقیرم می کردن. حتی وقتی که ازم ایراد می گرفتن. من اطرافیان رو مقصر نمیدونم. وقتی اون که شوهرمه جلوی بقیه احترام منو نداشته باشه از بقیه انتظاری نمیره.
فقط دارم این زندگی رو بیخودی کش میدم. خیلی وقته که داره نخ زندگیمون پاره میشه.
عصبی ام. بی نهایت. همش سر دخترم داد میزنم و خودم پشیمون میشم.
تاپیک که از 50 پست هم گذشت. این تاپیک هم قفل میشه ولی مشکلات من هنوز سرجاشه. نارضایتیم سرجاشه. یادآوری خاطرات گذشتم سرجاشه. همزاد پنداریم سرجاشه. عصبانیت، منفعل بودنم، عدم کنترل احساسم، زودرنج بودنم، نداشتن مهارتم و ... همه و همه سرجاش باقی موندن. شوهرم مشکلی نداره. همه تقصیرا گردن منه که نمی تونم یک تنه این مشکلات رو حل کنم. دارم زیر بار مشکلات کمر خم می کنم. امروز فرداست که حرف جدایی را بزنم ولی می دونم عرضه اینکار رو هم ندارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)