روزي ملا نصر الدینبه دهكده اي مي رفت در بين راه زير درخت گردوئي به استراحت
نشست و در نزديكي اش بوته كدوئي را ديد و ملا به فكر فرو رفت كه چگونه كدوبه اين
بزرگي از بوته كوچكي بوجود مي آيد و گردوي به اين كوچكي از درختي به آن بزرگي ؟![]()
سرش را به آسمان بلند كردو گفت : خداوندا ! آيا بهتر نبود كه كدو را از درخت گردو
خلق مي كردي و گردو را از بوته كدو ؟
در اين حال گردوئي از درخت بر سر ملا افتاد و برق از چشمهايش پريدو سرش را با
دو دست گرفت و با ترس از خدا گفت : پروردگارا ! توبه كردمكه بعد از اين ؛ در كار
الهي خالت كنم ؛ زيرا هرچه را خلق كرده اي ؛ حكمتي دارد ؛ و اگر جاي گردو با كدو
عوض شده بودمن الآن زنده نبودم .![]()





به دهكده اي مي رفت در بين راه زير درخت گردوئي به استراحت
و گفت : خداوندا ! آيا بهتر نبود كه كدو را از درخت گردو
و سرش را با
كه بعد از اين ؛ در كار
پاسخ با نقل قول
راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود :
..............
بابا درست گفتم مگه نه مامان هم يواشكي گريه ميكنه و دل اونم براي تو تنگ شده بابايي من ديگه بزرگ شدم و شيطوني نميكنم قول ميدم اذيتت نكنم و وقتي گفتي نازنين بابا خسته ام بزار استراحت كنم ميزارم راحت استراحت كني بيا ديگه بابايي

علاقه مندی ها (Bookmarks)