سلام به همه ی دوستای گلم ... دارم گریه میکنم... خبری واستون دارم... هنوزم یادش می افتم گریم میگیره...هموطوری که گفتید جلوشون واستادم و به اونا نه گفتم... ولی همونطور که انتظار داشتم به دردسر افتادم... دیروز که شب قدر بود اومدن در خونمون ما داشتیم اماده میشدیم که بریم امامزاده... زنگ زدن ولی جواب ندادم ... گفتن از پنجره پایین رو نگاه کن... نگاه کردم دیدم دوتاشون قمه دستشونه و سه تا دیگه هم تو ماشین بودن و دوتا هم روی موتور... زنگ زدن گفتن داریم میایم بالا جلو بابا و مامانت بهت تجاوز کنیم(البته با یه لحن و یه کلمه زشت دیگه گفتن)... ببخشید انقدر زشت حرف میزنم من.... من گفتم هر کاری میتونی بکن من زنگ میزنم پلیس... که یه دفعه دیدم در میزنن یکیشون اومده بود بالا و به مامانم گفته بود با حامد کار دارم ... مامانم گفت دوستت کارت داره.... ترسیده بودم رفتم پایین و اونا هم اومدن تو پارکینگ.. گفتن سوار شو بریم بک....مت.. گفتم دیگه توبه کردم و نمیخوام... گفتن مگه دست توئه...سوارم کردن به زور و بردنم توی همون جای همیشگی ... گفتم باشه قبوله هر کاری بگید میکنم اما امشب نه..(واقعا و بدون هیچ ترسی نمیخواستم کاری که میگن بکنم) گفتم شب قدر امشب نمیتونم... بعد گفتن گناهش گردن ما بیار دهنت رو جلو(با دست سر منو میکشیدن به سمت پایین) منم یک دنده گفتم نه که نه... گفتم فوقش میکشنم خلاص میشم... گفتم امشب شب قدر و نمیشه ... دیگه عصبانی شدن.. همه هم بوی گند الکل میدادن.. شروع کردن به فحاشی و توهین به مقدسات و شب قدر(خدا منو ببخشه که اینارو میگم) یکیشون با ته دسته ی قمه محکم زد توی سرم که سرم یه دفعه خیس و داغ شد و خون اومد... افتادم رو زمین که مثلا فیلم بازی کنم و دلشون بسوزه اما همه اومدن و دستو پامو گرفتن منم میگفتم بذارید شبای دیگه هر شب میام پیشتون تورو خدا امشب نه.. گریه میکردم... اما نشنیدن و بعد از تجاوز از طریق دهن ... از مقعد هم دخول انجام دادن... منم دیگه حتی روم نمیشد بهشون بگم امشب چه شبیه و این کارو نکنید چون در هین انجام اون کار گفتن این حرفارو گناه میدونستم و گریه میکردم و خون هم روی صورتم خشک شده بود.. خلاصه کارشون تموم شد و گفتن از این به بعد خودت با میل خودت بیا که اینجوری نشه... برگشتم خونه و گفتم دعوام شده ... صورتمو شستم و رفتیم امام زاده.. من با خجالت اونجا نشسته بودم... دیگه نمیخواستم بیام تو این سایت از خجالتم... خلاصه تا امروز ظهر که فهمیدم بعد از اون کارشون با من تو شب قدر... رفتن مسافرت اما تو راه باهم دعواشون میشه و دوتا از خودشونو میکشن توی دعوا و فرار میکنن.. در حال فرار بودن که چپ میکنن و توی ماشین میسوزن... اینو توی محلمون همه میگفتن امروز.. چند تا از دوستاشون که دفعه های قبل اومده بودن با اونا بهم تجاوز کرده بودن اومدن و بهم گفتن و من ماجرا رو گفتم بهشون و اونا حلالیت خواستن از من که یه بار اون کارو باهام کردن و گفتن فکر میکنن من به میل خودم میام اونجا... باورم نمیشد ... هنوزم گریم میگیره... بدونه هیچ ابرو ریزی همه چی تموم شد ... اما خیلی اون لحظه های بار اخر سخت بود ... توی شب قدر.... واقعا با هر لحظه ی اون روز مردم و زنده شدم... حالا همشون مردن...هیچ وقت نمیبخشمشون هیچکدومشون بجز یکیشون که اسمش علی بود و منو دوست داشت و روز اخر با همشون بحث کرد که این کارو نکنن اما اونا گوش ندادن.. علی هم به خدا اعتقاد داشت و از حرفای من ترسید.. ولی بقیه رو نمیبخشم... واقعا من بیدارم؟؟؟؟ واقعا این منم؟؟؟؟ یعنی دیگه تموم شد؟؟؟؟ فردا دوباره میام این پست رو چک کنم ببینم بیدار بودم کلا امروز یا همش خواب بوده...








علاقه مندی ها (Bookmarks)