واقعیتش یکم شما رو درک کردن برام سخته بهتره بگم خیلی برای من سخته این که بگم چیکار باید بکنین از حس و درک من خارجه، من به شدت سردرگمم و گیج اما اصلا نمیتونم به خودم اجازه بدم که به شما چیزی بگم و هرچی ، چون شما و هستین و خدای مهربون...
اما این حسی که فک میکنین بد هستین و تصوراتتون نسبت به خودتون عوض شده رو خوب میفهمم و میگم امیدوارم خدا هم به اون دختر( این از ته قلبممه چون خیلی درکش میکنم البته اینکه اون دختر چقدر روی شما حساب میکرده و چقدر به شما وابسته بوده و چقدر برای ایشون قابل احترام بودین و اینکه با تمام پاکی دلش به شما دل بسته در میزان ناراحتی ایشون تاثیر گذاره ) و هم به شما ( چون میدونم خدا خیلی هوای بنده هایی که به سمتش میرن رو داره) آرامش بده و یاد هممون بمونه که چقدر خدا رو دوست داریم و چقدر خدا ما رو دوست داره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)