شوهرم خوابیده ، پسرم هم خیلی ناز و خوشگل توی گهواره اش لالا کرده ، دخترم هم داره توی یخچال سرک میکشه ... دو تا قاشق سالادماکارونی می خوره بعد میره ساندویچ مثلثی و نوشابه می خوره ، واسه من هم نوشابه ریخته ، میگه مامان شریک نوشابه ام می شی ...
نشسته روی مبل پذیرایی کتاب زبانش رو ورق میزنه تا توی امتحات تعین سطح ، بیفته ترم بالا (پیش خودمون باشه ، اصولا به نظر من نباید اجبار کرد ، منتها باید قاطعیت داشت ... چندسال پیش مرتب خودم می بردم ثبت نامش می کردم ، کمکش می کردم ، می بردمش ، می آوردمش ... اما انگار جواب معکوس می داد ...همش دوست داشت یادگیری زبان انگلیسی رو ول کنه ... فقط تابستون می رفت اون هم کلا یک ماه ... چند سالی که بیخیالش شدم ، هی اومد گفت ثبت نام کن ...گفتم حوصله ندارم تو رو ببرم بیارم ... تو که نمی خواهی ادامه بدهی .. برو یک کلاس دیگه ...اون هم بی خیال می شد ... بعد از اصرارهای مکررش ، در نهایت قاطع وایسادم و گفتم : ببین هدف از کلاس زبان رفتن ، یادگرفتن زبان انگلیسی هست جوری که بتونی صحبت کنی ، نه اینکه بریم سرمون گرم بشه و دوست جدید پیدا کنیم ، برو بشین با خودت فکر کن ببین اگر واقعا می خواهی زبان یادبگیری ، من وقت بذارم و تو رو ببرم ثبت نام کنم و پول بدهم ، وگرنه که من نه وقتش رو دارم و نه حوصله اش رو نه پولش رو (شکلک بدجنسی) بعد از دو هفته فکر کردن داره می خونه که بری تعین سطح بشه ...حالا هیجان اینکه ترم بالاتری قبول بشه و زودتر زبان رو یادبگیره شده هدف واسش .... ایول حال می کنم ها ...از اون تیپ دخترهایی هست وقتی چیزی رو اراده کنه ، واقعا برای داشتنش تلاش می کنه ..آخ جونم قربونش بشم)
خودم هم دارم توی تاپیک ها سرک می کشم ...
آخ که دلم می خواد زیر خیلی از تاپیک های تالار یه پست غیرمشاروه ای بنویسم که :
بابا ، بی خیال شوهر ..بی خیال مادرشوهر و قوم شوهر ...بی خیال در و همسایه .... اصلا بی خیال همه عالم و آدم .... آخه یکی نیست بگه عزیز من ، حالا مثلا اگه شوهر نمی کردیم ، می خواستیم چی کار کنیم ؟!!! خوب داشتیم زندگیمون رو می کردیم دیگه !! حالا هم برید بشینید زندگی تون رو بکنید ....اینقدر زندگی رو سخته و پیچیده نکنید
اکثر تاپیک ها رو که نگاه می کنی همش حول چندتا مساله دور میزنه ، مثلا :
بهم محبت نکرد
ازم تشکر نکرد
خونه مامانم نیومد
امروز حالم رو نپرسید
خانواده اش رو دعوت کرده بیاد خونمون
ختم فامیلمون نیومد
عروسی فامیلشون نرفتیم
اونجورب بهم گفت
اینجوری برخورد کرد
این رو واسم نخرید
اون روز فلان حرف رو زد
واسم کادو نخرید ، قدر من رو نمی دونه
گاهی اوقات هم که کارآگاه بازی و پلیس بودن به اوج خودش می رسه ، به خدا عمرا اگه پلیس ها بتونند اینجوری مثل ما زن ها حس ششم شون کار کنه ...
ولی حیف که اگر دو خط اینجوری بنویسم ، این مدیران خطکش به دست تالار ، پستم رو که شوتینا می کنند هیچ ، چندصدتا کارت زرد و قرمز و آبی و بنفش هم بهم می دهند
از خودم براتون بگم ، ببینید که خودم چه حس ششم بیستی دارم ها (زهی خیال باطل)
امروز شوهرم زنگ زده به من که هفت میلیون داری ، یک روزه بهت بدم ...
من رو می گی ، کفری شدم از دستش ...آخه میگه یک روزه ولی میشه چند ساله ....فقط آدم رو پیش دیگران بدقول می کنه
بهش گفتم ندارم ... خالی خالی هستم ، از کسی هم نمی تونم قرض بگیرم ( توی دلم هم گفتم ، نیست که خیلی خوش قول هستی )
حالا از صبح تا عصری همش توی ذهنم میاد ، طفلکی ، شوهرم ، گناه داره ، بذار بهش زنگ بزنم ، ببینم چی کار کرد .. آخی برم واسش جور کنم .... تازه این قسمت خوب قضیه هست
یهو اون بالهای صداقت خبیثبیدار میشه که ، نکنه شوهرم بره اون پولی رو که توی حساب برادرشوهرم ریخته ام رو برداره به من هم نگه ( کلی پول به عنوان قرض ریختم توی حساب برادر شوهرم که از روی حسابش وام بگیره تا بتونه ماشین برای خودش بگیره و ایشاله عروسی کنه ...) حالا این روح خبیث پررنگ و پررنگ تر میشه .. زنگ بزنم ، زنگ نزنم ...
هیچ دیگه ، اقایی که شما باشی ، خانومی که شما باشی ، از این تالار یادگرفته ایم ، صبر کردن چیز خوبی است ، مثبت اندیشی هم بسیار عالی هست ...
نهایتا نه زنگ زدم ، نه ازش چیزی در این خصوص پرسیدم، چون یهو احساسات می اومد وسط و کار رو خراب می کرد
داشتم آشپزخونه رو مرتب می کردم که شنیدم داره با موبایلش صحبت می کنه که : آره ، دستت درد نکنه ، فردا یا نهایتا پس فردا بهت برمی گردونم ، ......بعد از یه ده دقیقه ای که انگار نه انگار ... براش چای ریختم و بردم پیشش ، بهش گفتم خدار رو شکر جور شد پولی که می خواستی
گفت آره همی چی رو خود خدا جور کرد ... یه پنج میلیون از یک جا ، یه دومیلیون هم از یک جای دیگه
و بدین گونه نه اینجانب احساسی شدم که برم از یکی دیگه قرض کنم ، قول یک روزه بدهم و بعدش بشود ، یکساله و پیش طرف ضایع بشوم و مدام با شوهرم جنگ اعصاب
و نه احساسی شدم که وای نری اون پولی رو که توی حساب داداشت ریخته ام رو برداری ها ... یه موقع کارکرد حساب رو خراب نکنی ها ، یا زنگ بزنم به برادرشوهرم که یه موقع نری پول رو بدهی ها و ... هزارتا حرف دیگه که همش باعث دلخوری می شد
این هم از حال و احوال ما .. برم ببینم کی اذان می گوید که نماز بخوانیم
راستی شب های قدر خیلی به یادتون بودم ها ، واسه همه تون دعا کردم ..ایشاله همه تون به اون چیزی که می خواهید برسید
- - - Updated - - -
راستی از امروز می خواهم فصل دوم زندگی ام رو شروع کنم ( یه خواسته که خیلی سالها می خواستمش ، شاید به اندازه تمامی عمرم از وقتی که خودم رو شناختم )
توی این روزهای باقیمانده ماه رمضون واسه اینکه توی این هشت ماه باقیمانده تا پایان سال بتوانم تصمیم رو عملی کنم و به خواسته ام برسم ، هر موقع یادتون بود ، برام دعا کنید ..ممنون از همگی تون








)
بیدار میشه که ، نکنه شوهرم بره اون پولی رو که توی حساب برادرشوهرم ریخته ام رو برداره به من هم نگه ( کلی پول به عنوان قرض ریختم توی حساب برادر شوهرم که از روی حسابش وام بگیره تا بتونه ماشین برای خودش بگیره و ایشاله عروسی کنه ...) حالا این روح خبیث پررنگ و پررنگ تر میشه .. زنگ بزنم ، زنگ نزنم ...
، چون یهو احساسات می اومد وسط و کار رو خراب می کرد 



علاقه مندی ها (Bookmarks)