ممنون آقای خاله قزی که راهنمایی میدین. یه مشکل بزرگتر هم هست و اون پیش زمینه ذهنی خیلی بدیه که از مادرشوهرم دارم.مادر من به دلایلی که این خانمم در به وجودامدن اون دلایل نقش داشت خودکشی کرد.اون موقع من ازدواج نکرده بودم .این خانم( مادرشوهرم از فامیلای نزدیک پدرمه) از همون هفته اول فوت مادرم با خنده جلوی ما حرف از زن مجدد برای پدرم میزد!! خیلی سخت بود از طرفی خودکشی مادرم و از طرفی شکنجه های روحی که این خانم به ما میداد و عین خیالشم نبود.اینقد روی پدرم کار کرد که چند ماه نشده پدرم ازدواج کرد و اونموقع تازه مشکلات ما بیشترو بیشتر از قبل شد.من هرگز نمیخواستم عروس این خانواده بشم ولی به دلیل اینکه اونموقع شرایط خیلی بدی بودیم و هیچ پشتوانه ای هم نداشتم مجبور شدم با پسر این خانم ازدواج کنم.اوایل زندگی برام خیلی سخت بود از یه طرف تحقیراشون و از طرفی یاد روزای سختی که گذرونده بودم عذابم میداد.بعدا به شوهرم وابسته شدم و کم کم بهش علافه مند شدم.الان شوهرمو دوست دارم ولی از لحاظ روحی واقعا تو اون خونه زجر میکشم. دلم میخواد فراموش کنم ولی نمیتونم. شوهرمم منو ازونجا نمیبره.حس میکنم اگه ازون خونه برم حداقل آرامش دارم و اینقد روزای بدی که داشتم جلوی چشمام تکرار نمیشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)