اقا وحید به نظر من هم مشکل شما الان دیگه پسرتون نیست شاید یه زمانی مشکل بوده ولی الان تا حدودی حل شده ولی ایشون به دلایلی از شما رنجیده . حالا خودتون میدونید چرا ؟ شاید سر قضیه پسرتون یا مورد های دیگه مثلا از اینکه شما مشکلات خونه تونو با خانواده تون مطرح میکنید . خانمها از این کار خیلی رنجیده میشوند و میشه گفت پیش خانواده شوهر تحقیر میشوند مخصوصا که خانم شما شرایطش خاص بوده و حساس تره . حالا رنجش ایشون به هر دلیلی که بوده باشه شما میتونید با محبت اینو از دلش در بیارید . نگذارید احساس کنه خودش و پسرش سر بار شماست . عشقتونو نشون بدید مطمئن باشید جواب میگیرید . مثلا در اون مثالی که زدید که توی ترافیک موندید شما راست میگید دم افطار خیلی ترافیک سنگینه ولی ایشون هم حق داره چون توی خونه بوده و از ترافیک خبر نداشته . شما در مقابل ناراحتی ایشون چه عکس العملی نشون دادید ؟ البته اخم و تخم رو همه خانمها دارند چرا شما فکر میکنید بقیه خانمها همیشه لبخند گوشه لبشونه و خانم شما اینطوری نیست . همه ما انسانیم و گاهی خوشحالیم و گاهی غمگین . بگذارید یه داستانی براتون تعریف کنم : عروسی بوده که از دست مادر شوهرش خیلی اذیت میشده یه روز دیگه جونش به لبش میرسه و میره پیش یه حکیمی و میگه من سمی زهری چیزی میخوام که بدم به خورد مادر شوهرم دیگه از دستش به تنگ اومدم . حکیم میگه خواهر من اینجوری که خیلی ضایعه اخه بعدش خودت گرفتار میشی من یه راه بهتر سراغ دارم . میگه چیه ؟ میگه من یه دارویی بهت میدم اینو چهل روز باید تو غذای مادر شوهرت بریزی بعد از چهل روز خودش میمیره بعدش تو هم راحت میشی هم اینکه محکوم هم نمیشی . ولی یه کم زحمت داره چون همینطوری که نمیتونی تو غذاش بریزی باید هر روز بری خونه اش و کاراشو بکنی و غذاشو درست کنی تا بتونی دارو رو هم بریزی . عروسه قبول میکنه و همین کار رو میکنه . اوائل خیلی براش سخت بوده چون علاوه براینکه کار میکرده مجبور بوده نیش و کنایه و غرغرهای مادر شوهره رو هم تحمل کنه . و با این وجود بازم مجبوره یکطرفه محبت کنه . ولی کم کم میبینه مادر شوهره داره عوض میشه و همون ادم سابق نیست نزدیکهای روز وعده دیگه به این نتیجه میرسه که نه تنها دوست نداره مادر شوهره بمیره بلکه خیلی هم دوستش داره . سراسیمه میره پیش حکیم و میگه ای حکیم به دادم برس و پاد زهری چیزی بده که من پشیمونم و نمیخوام این زن مهربون و خوب رو از دست بدم . حکیم با لبخند میگه برو خوش باش که تنها دارویی که شما به مادر شوهرت دادی محبت بوده و بس . اون دارویی که توی غذاش میریختی اب خالص بود .