سلام دوستاي خوبم.aykanجان راستش با نظرت موافق نيستم.اولينکه همسرم براي يه همچين کاري وقت نميذاره دوما مطمئنم که عصباني هم ميشه.من همچنان مقاومت ميکنم.ديروز وقتي از سرکار رفتم خونه، همسرم خونه نبود.سريع غذاي مورد علاقه اشو براي شام درست کردم.يه لحظه که به خودم اومدم ديدم ساعت 10 شبه.هنوز نيومده بود.راستش اولش خواستم غذامو بخورم.چون احتمال ميدادم که اون شامشو بيرون خورده باشه.(البته قبلا اصلا اينطور نبود.يادمه اگه حتي کسي يه شکلات هم بهش ميداد نصف ميکرد و نصفشو براي من مي آورد خونه.)ولي بعد به خودم گفتم حتي اگه شامشو هم خورده باشه بذار ببينه که منتظرش مونده بودم تا باهم شام بخوريم.توي همين فکرها بودم که اومد.شام هم نخورده بود.حس کردم يه جوري شد از اينکه من تا اون موقع بخاطرش شام نخورده بودم.طبق روال اين يکسال در سکوت کامل شام خورديم.تمام اينها براي من يه نوع پيشرفته.شما اگه چندماه پيش منو ميدين حرفمو تاييد ميکردين.حس ميکنم خيلي آرومتر شده.خيلي زياد.باز هم خدارو شکر ميکنم.بخاطر صبري که بهم داده.بخاطر اميدي که سعي ميکنم داشته باشم.بخاطر اينکه سعي ميکنم توي بدترين شرايط همچنان بهش عشقمو بدم.بي توقع.من لذت ميبرم و همين برام کلي ارزش داره.لزومي نداره اون متوجه بشه.اون کسي که بايد ببينه ميبينه.هرروز صبح وقتي دعا ميکنم از خداي مهربونم ميخوام که هرروز منو مقاومتر از روز قبلم بکنه.بهم اين توانو بده که صبورتر باشم و مصمم تر.








علاقه مندی ها (Bookmarks)