سفید و سیاه عزیز ممنون که برام نوشتی اره یکم از خواستگاری میترسم که توضیح خواهم داد.
parsa1400 عزیز من نسبت به خانواده ام وابستگی دارم دوست دارم گاهی کمی ازشون دور بشم ولی نه جایی که خانواده ی همسرم باشه مخصوصا با اخلاقی که اونا دارن اصلا نمیتونم برم و اونجا زندگی کنم.خانواده ام اصالتا ترک ابهر هستند و منم تو کرج به دنیا اومدم و زندگی کردم و به شدت روی زندگی تو اینجا حساسم.ولی من تو دوران تحصیلم دوست اونجایی زیاد داشتم کلا با اخلاقاشون اشنا هستم و میدونم نمیتونم باهاشون کنار بیام.خواهر من ادم قانعیه و الانم با کلی مشکلات باز از زندگیش راضیه و میدونم عاشقانه همسر و فرزنداش رو دوست داره ولی کماکان از جانب خانواده همسرش تحت فشاره.
دختر بیخیال خواهر خوبم مادرم سر خواستگاری خواهرم همین کار رو کرد یعنی خواهرم رو مجاب کرد.من مثل خواهرم نیستم که بخوام بعدها با مساله کنار بیام و عاشق طرفم بشم بالعکس اگه اجبار بشم بدتر از طرفم حس تنفر پیدا میکنم و زندگیش رو زهر میکنم.مادرم به جوابم اهمیت میده ولی ماهها با یاداوریش من رو ندونسته عذاب میده.خواهرم تو شهر ما زندگی میکرد ولی تو یکی از روستاهای اطرافش(جالبیم نه خودمون تو بهترین نقطه شهریم بعد خواهرم قبول کرد بره اونجا زندگی کنه).دقیقا منم باخودم همین رو گفتم که احتمالا در ظاهر گفته میاد ولی بعدا کم کم مجبورم کنن برم اونجا زندگی کنم مثل خواهرم در حالی که من مثل خواهرم نمیتونم کوتاه بیام و حرف نزنم.
پدرم تو ازدواج خواهرم منطقی بررسی میکرد و واقعا تو ازدواج خواهرم تو جریان مجاب کردن مادرم نبود.ولی مادرم احساسی تصمیم میگره و براش فقط امر ازدواج مهمه نه باقیش من از این میترسم.
maedeh120 عزیز اره کردن و مرد سالار.از نظر یه سری چیزها خیلی بامافرق دارن زیادی از حد خشکه مذهبن مثلا اوایل ازدواج خواهرم همسرش میگفت جلو برادرات حجاب بگیر.ما تو خونمون کارها با مشورت همه انجام میشد و در اخر پدرم با درنظر گرفتن تمام جوانب حرف اخر رو میزد.من چادر نمیتونم سر کنم چون واقعا با چادر بدحجاب میشم و نمیتونم جمعش کنم.مانتویی هستم ولی تا الان مانتو بالا زانو نپوشیده ام و یه تار موم رو عمدن بیرون نذاشتم درکل با حجابم.و واقعا نمیتونم جلوی خانمها هم بخوام مثل مادر این اقا رفتار کنم.در مورد کیس بهتر هم نمیدونم خدا میدونه من دوست دارم ازدواج کنم ولی نه با هر کسی و هرموردی.ترجیح میدم به جای ازدواج بد و عذاب اور مجرد بمونم.همونجور هم که گفتم منو فقط تو عقد خواهرم که 12 سال پیش بود و منم 12 سالم بود دیدا البته من اصلا یادم نیست قیافشون رو.
فرهنگ عزیز ممنون از نظرت کم و جامع بود مرسی.
فدایی یار خوب.دقیقا من از ازدواج خواهرم خاطرات بد زیاد دارم و خواهرم سر این اختلاف عقاید و رسوم خیلی اذیت شد به قول خودش دوسال اول زندگیش زهر بوده براش.الانم اون کوتاه اومده.نمیخوام منم این موارد رو تجربه کنم.
زندگی موفق ممنون از گفته هات توضیح دادم میترسم بیان و مادرم منم مثل خواهرم مجاب کنه یا اگه ردش کنم باز ماهها عذاب بکشم به خاطر همین میخوام جلوگیری کنم از حوادث احتمالی.
terme عزیز از شما هم بابت نظرتون ممنونم
در کل من واقعا با شرایطش نمیتونم کنار بیام همون چند ماه پیشم که خواهرم قضیه ی نامزدی و اون حرفها رو گفت من در جوابش گفتم خیلی پر رو هستن یه دختر از بچگیش ارزوشه لباس عروس بپوشه و عروسی بگیره.منم از بچگی پوشیدن لباس عروس و عروسی گرفتن برام قشنگترین رویا بوده و هست.به خواهرم گفتم بهشون بگه نه و اصلا زیر بار نره که بخوان بیان خونه ی ما.برام دعا کنید تا خدا کمکم کنه.بازم منتظر راهنماییهاتون هستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)