سلام ممنونم همه چی حل شد آره من زیادی حساسم این پستم دیروز نوشتم نتونستم ارسال کنم.پریروزصبح داداشم اومد رسوندم رفتم سرکارش کلید خونه رو بگیرم پسرخالش گفت خونه خوابه اومدم دیدم خوابه بچم خواب بود گذاشتمش رو تختواب دوتاشون بیدارشدن به بچه میگه چرا مامانتو آوردی من میخاستم تو رو ببینم !! از در که اومدم توو هاج و واج مونده بودم دورتادور خونه رختخواب پهن کرده بودن اینقد بهم ریخته بودکه جای پانبود آشپزخونم افتضاح بود چندتا قلیون و کلی خاکستر و ذعال رو گازو میز و کابینتا دیگه جا نبود ایننقد ظرف کثیف کردن بودن همه خونمو بهم ریخته بودن تا داداشم اینا اینجا بودن که اصلا باهم حرف نزدیم اونا که رفتن منم خوابیدم اومد گرفتم توبغل که دلم برات تنگ شده بود و کجا بودی و چرا دیر اومدی خوب منو ول کردی رفتی و از این حرفا منم پرتش کردم اونور و گرفتم خوابیدم خیلی منت کشی کرد منم زیاده روی کردم اونم پاشد رفت و قهر کرد حقش بود ظهر اومد به زور بیدارم کرد یعنی خودش صدام نمیزد بچه رو میفرستاد که پتو رو از روم برداره و دستمو بگیره بیاره سرسفره، ازبیرون ناهار سفارش داده بود سرسفره وقتی پاشد من رفتم نشستم تنها غذا خوردم که اون نباشه بعدم بخاطر وضع خونه کلی غر زدم و اون قهرکرد ولی وقتی موضوعی که باعث بحث و قهرمون شده بود برام روشن شد و فهمیدم مقصر بابام بوده که برای تبرعه اشتباه خودش و مامانم راجعبه شوهرم دروغ گفته من رفتم منت کشی؛، آخه خونوادم مقصر بودند... آشتی کردیم ولی در کل خوشحالم که رفتم ولی از دست بابامامانم خیلی ناراحتم که باعث این کدورت و ناراحتی شدن دیگه با بابام تماس نگرفتم آخه برگشتنی زنگ زدم بااینکه از دستشون دلخور بودم خداحافظی کنم اونم بجای اینکه قبول کنه اشتباه کرده یا حداقل چیزی نگه و خداحافظی کنه منو سرزنش میکنه منم خیلی ناراحت شدم گفتم با دروغت باعث شدی من این دوسه روز زهرمارم بشه و باشوهرم بحثم بشه اوتوقت که من بخاطر بزرگتری زنگ زدم خداحافظی کنم اینجوری جواب میدی خداحافظ. با اونا دیگه حرف نزدم و شوهرمم بهم فهموند که زود قضاوت کردم و این چندروزم برعکس تصور من اشتباهی نکرده خونمم پاتوق نبوده و کار خلافی نکردن فقط قلیون بوده که تو خونه هم میکشه درهرصورت بد نبود خوب بود ولی فهمیدم که اونقدا که فکرمیکنم شوهرم بد و بی جنبه نیست و به زندگیش پایبنده. خودمم زیادی حساسم و خونوادمم اصلا به فکر من و زندگیم نیستن و من اشتباه کردم که حرف پدرم رو باور کردم ولی خوب شد که این سفر رو رفتم که بازم یادم بیاد که شوهرمه که بدردم میخوره نه خونوادم (من همیشه بیشترین ضربه رو از خانوادم خوردم )








علاقه مندی ها (Bookmarks)