به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 25

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 21 مهر 93 [ 12:33]
    تاریخ عضویت
    1393-5-21
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    169
    سطح
    3
    Points: 169, Level: 3
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 31
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    19

    تشکرشده 9 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوباره بچه ها.
    میدونم 20 سال توی فرهنگ شما سنی نیست؛ولی اینجا یه جورایی ننگ و آر محسوب میشه که دختر مجرد باشه و چندسالی هم از دانشگاش گذشته باشه. البته بعضی خونواده ها هستن که همچین پشت دختراشون هستن که هیچکس جرات حرف زدن پشت سرشون رو نداره،ولی خونواده ما نه تنها منو حمایت نمیکنه،بلکه بدتر از بقیه تو سرم هم میزنه. مخصوصا از وقتی که دوستم که فامیل نزدیکمون هم هست ازدواج کرده.
    جرات ندارم دو دقیقه تو خونه مون ساکت بشینم. میگن بخاطر ازدواج اون دختره ست. زیاد میخوابم میگن بخاطر ازدواج اونه،کم می خوابم میگن بخاطر ازدواج اونه،هرکاری میکنم ربطش میدن به اون با حالت پچ و پچ و تمسخر هم میگن که دیگه آدم دلش میخواد نابود بشه...
    ببینید،جامعی که من الآن توشم،یا حداقل خانواده م به شدت مرد سالار و بی منطقه. دخترا رو اصلا آدم حساب نمیکنن. مثلاً میپرسن فلانی چندتا بچه داری؟ میگه سه تا بچه،دوتا دختر!!!! اینا عین واقعیته ها. البته خانواده های جوون تر اینطور نیستن. ولی منی که مادرم 60 سالشه،پدرم هم 80 سال، چه انتظاری میتونم داشته باشم؟!
    میدونم ازدواج همش گل و بلبل نیست. بالاخره سختی هم داره. ولی تنها راه نجات من از دست خانواده م همینه. نهایت آرزوم اینه که یکی پیدا بشه و منو از این شهر ببره. که بچه هام مجبور نباشن توی همچین فضای مزخرفی زندگی کنن. من خودم که شکستم و نابود شدم...
    مثلاً اگه پسر بودم میشد خونه مجردی بگیرم و فرار کنم از اینجا. ولی چون دخترم و بعدا حرف درمیارن نمیشه... چه راهی دارم جز اینکه دعا کنم زود تر ازدواج کنم و از دست اینا راحت بشم؟
    اگه منم یه خوانواده معمولی داشتم الان نه تنها به ازدواج فکر نمیکردم که 25 سالگی غیر درس هیچ خیال دیگه ای هم تو سرم نبود. ولی وقتی می بینم مادرم حاضره بخاطر برادرام منو از خونه بندازه بیرون، دیگه چه امیدی به مجردیم داشته باشم؟ از بس مادرم بهشون رو داده،زن داداشام با حالت خدمتکار باهام رفتار میکنن. جدا از تمسخرشون. من باید بچه هاشون رو نگه دارم که خانوما برن کلاس،برن آرایشگاه،برن با شوهراشون بگردن... بعد هم بیان خونه ما،بشینن به من بخندن... مامانم هم بخاطر اینکه اونا خوششون بیاد باهاشون هم نوا میشه و کمکشون میکنه. یا جلوی اونا منو میزنه که اونا خوشحال بشن...
    آخه من چطوری میتونم ازاین وضعیت نجات پیدا کنم؟ غیر از اینکه ازدواج کنم؟ شما بگید.

  2. کاربر روبرو از پست مفید blueberry تشکرکرده است .

    تیام (چهارشنبه 22 مرداد 93)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 16 اردیبهشت 96 [ 14:25]
    تاریخ عضویت
    1393-2-14
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    4,218
    سطح
    41
    Points: 4,218, Level: 41
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 132
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    136

    تشکرشده 378 در 148 پست

    Rep Power
    35
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط hajlo نمایش پست ها
    من باز معذرت میخوام وسط تایپیک دوست عزیزمون blueberry که حرف دل خودمو که بی ربطه میزنم ولی

    همه ی آدما توی زندگیشون مشکل دارن . همه ی آدما دوست دارن مشکلاتشون حل بشه و زندگیه آرومی داشته باشن.

    من با بدبختی بزرگ شدم اما تو تمام این بدبختیا نگاهم به آینده بود . به این که یه روزی تموم میشه. به اینکه یه روزی منم به جایی میرسم که لیاقتم اونه. به اینکه خودم زندگیمو میسازم.

    اما امروز که دارم به زندگیم نگاه میکنم به همه ی گذشته ام به تمام لحظه هایی که گذروندم میبینم آینده ای وجود نداشت. زندگی همون لحظه ای بود که من داشتم با هزار جور بدبختی

    میگذروندمو و تو دلم هزار تا امید واسه تموم شدنش بود. زندگی یعنی همون لحظه با تموم درداش نه آرزوهام نه دلخوشی های الکی.

    میدونید چرا اینقدر حرف فامیل برام اهمیت داره. چون دارم میبینم که اونا همیشه راست میگفتن و این من بودم که واقعیتو باور نمیکردم.

    بچه موشی بودم و اونا میدیدن و مدام بهم میگفتن اما من خودمو شیر میدیدم. حالا که نگاه میکنم به خودم تلاشای بیخود خودم میفهمم که اونا منو میخواستن که جلو پام سنگ مینداختن.

    راست میگن اگه وقتی بچه بودم وقتی نفهم بودمو و خودمو با ارزش میدونستم ازدواج میکردم امروز دیگه آرزویی نداشتم که به خاطرش غصه بخورم. من خودمو فدای آرزوهام کردم.

    امروز میدونم آینده معنی نداره . همین زندگی لعنتی زندگی منه.

    زندگی یعنی اینکه با آدمی ازدواج کنم که ازش متنفرم . وارد زندگی بشم که شاید نتونم تحملش کنم و از تنفر بمیرم . زندگی یعنی تا ابد بدبختی

    زندگی یعنی اینکه تو سری بخوری و صدات در نیاد چون همینی که هست برای اینکه یه هر حال قراره تو سری بخوری. چه از یک نفر چه از هزار نفر.

    اما باید اینکارو بکنم آخه چه تضمینی وجود داره.

    به من بگید شما میتونید تضمین بدید که یک روزی قراره با فرد مورد علاقه ام آشنا بشم ؟ یا نه با فردی که حتی یک هزارم خواسته های من رو داشته باشه؟

    کسی میتونه به من این تضمین رو بده که بدتر از این پیش نمیاد؟ میتونید بگید حتما بهتر از این راه راهی هست؟




    نمیدونم اینو برای من گذاشتید یا نه ولی من این رو برای شما میذارم
    "سـرد اسـت و مـن تـنهایـم "
    چـه جمـلـه ای !
    پــــُر از کـلیـشه …
    پـــُـر از تـهـوع …
    جـای گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :
    ” ســرد اسـت “…
    یـخ نمـی کنـی …
    حـس نـمی کنـی …
    کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه
    چـه سرمایـی را گـذرانـدم

    عزیزکم درک میکنم.درک میکنم که شرایط چقدر اذیتت کرده
    ای کاش یه تاپیک جداگانه ای بزنی و مشکلاتت رو دونه دونه بگی تا بشه اونجا باهات همفکری کرد.
    به هر حال اونجا اگه بیشتر مشکلاتت رو باز کنی بهتر میشه راهکار داد تا اسیب کمتری ببینی.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط blueberry نمایش پست ها
    سلام دوباره بچه ها.
    میدونم 20 سال توی فرهنگ شما سنی نیست؛ولی اینجا یه جورایی ننگ و آر محسوب میشه که دختر مجرد باشه و چندسالی هم از دانشگاش گذشته باشه. البته بعضی خونواده ها هستن که همچین پشت دختراشون هستن که هیچکس جرات حرف زدن پشت سرشون رو نداره،ولی خونواده ما نه تنها منو حمایت نمیکنه،بلکه بدتر از بقیه تو سرم هم میزنه. مخصوصا از وقتی که دوستم که فامیل نزدیکمون هم هست ازدواج کرده.
    جرات ندارم دو دقیقه تو خونه مون ساکت بشینم. میگن بخاطر ازدواج اون دختره ست. زیاد میخوابم میگن بخاطر ازدواج اونه،کم می خوابم میگن بخاطر ازدواج اونه،هرکاری میکنم ربطش میدن به اون با حالت پچ و پچ و تمسخر هم میگن که دیگه آدم دلش میخواد نابود بشه...
    ببینید،جامعی که من الآن توشم،یا حداقل خانواده م به شدت مرد سالار و بی منطقه. دخترا رو اصلا آدم حساب نمیکنن. مثلاً میپرسن فلانی چندتا بچه داری؟ میگه سه تا بچه،دوتا دختر!!!! اینا عین واقعیته ها. البته خانواده های جوون تر اینطور نیستن. ولی منی که مادرم 60 سالشه،پدرم هم 80 سال، چه انتظاری میتونم داشته باشم؟!
    میدونم ازدواج همش گل و بلبل نیست. بالاخره سختی هم داره. ولی تنها راه نجات من از دست خانواده م همینه. نهایت آرزوم اینه که یکی پیدا بشه و منو از این شهر ببره. که بچه هام مجبور نباشن توی همچین فضای مزخرفی زندگی کنن. من خودم که شکستم و نابود شدم...
    مثلاً اگه پسر بودم میشد خونه مجردی بگیرم و فرار کنم از اینجا. ولی چون دخترم و بعدا حرف درمیارن نمیشه... چه راهی دارم جز اینکه دعا کنم زود تر ازدواج کنم و از دست اینا راحت بشم؟
    اگه منم یه خوانواده معمولی داشتم الان نه تنها به ازدواج فکر نمیکردم که 25 سالگی غیر درس هیچ خیال دیگه ای هم تو سرم نبود. ولی وقتی می بینم مادرم حاضره بخاطر برادرام منو از خونه بندازه بیرون، دیگه چه امیدی به مجردیم داشته باشم؟ از بس مادرم بهشون رو داده،زن داداشام با حالت خدمتکار باهام رفتار میکنن. جدا از تمسخرشون. من باید بچه هاشون رو نگه دارم که خانوما برن کلاس،برن آرایشگاه،برن با شوهراشون بگردن... بعد هم بیان خونه ما،بشینن به من بخندن... مامانم هم بخاطر اینکه اونا خوششون بیاد باهاشون هم نوا میشه و کمکشون میکنه. یا جلوی اونا منو میزنه که اونا خوشحال بشن...
    آخه من چطوری میتونم ازاین وضعیت نجات پیدا کنم؟ غیر از اینکه ازدواج کنم؟ شما بگید.
    عزیزکم
    تو شهر شما زود ازدواج میکنن؟ درست
    20 سال رو میگن دیر شد؟ درست
    به دختر بها نمیدن؟ درست
    پدر و مادر پیرن و عجین شدن با یه افکار غلط؟ اینم درست
    امیدی به تغییر افکارشسون نمیشه داشت؟ اینم درست.


    همه ی اینهایی که واقعیت هستن و واقعیتهای خوبی هم نیستن و بعضا غلط نباید باعث بشه که شما به اشتباه بیفتی.
    همیشه باید تو ذهنت تکرار کنی اونا در اشتباهن. راه من درسته.
    ادم وقتی به این باور برسه که بابا جان اونا هستن که دارن اشتباه میکنن نه من؛ دیگه پیرو افکار اشتباه اونهها نخواهد بود.
    عزیزم سعی کن به این باور برسی همین که در درون خودت به یقین رسیدی که راهی که در پیش گرفتی احتمال بیشتری داره که به خوشبختی برسه تا راهی که اونها در پیش گرفتن پشت گوش انداختن اعمال و رفتارهای اونها برات راحتتر میشه.

  4. 3 کاربر از پست مفید فرخ رو تشکرکرده اند .

    blueberry (چهارشنبه 22 مرداد 93), nafiseh joon (چهارشنبه 22 مرداد 93), تیام (چهارشنبه 22 مرداد 93)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 مهر 93 [ 10:09]
    تاریخ عضویت
    1393-4-31
    نوشته ها
    254
    امتیاز
    976
    سطح
    16
    Points: 976, Level: 16
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 24
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdrive500 Experience Points31 days registered
    تشکرها
    156

    تشکرشده 290 در 156 پست

    Rep Power
    37
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط فرخ رو نمایش پست ها
    همه ی اینهایی که واقعیت هستن و واقعیتهای خوبی هم نیستن و بعضا غلط نباید باعث بشه که شما به اشتباه بیفتی.
    همیشه باید تو ذهنت تکرار کنی اونا در اشتباهن. راه من درسته.
    ادم وقتی به این باور برسه که بابا جان اونا هستن که دارن اشتباه میکنن نه من؛ دیگه پیرو افکار اشتباه اونهها نخواهد بود.
    عزیزم سعی کن به این باور برسی همین که در درون خودت به یقین رسیدی که راهی که در پیش گرفتی احتمال بیشتری داره که به خوشبختی برسه تا راهی که اونها در پیش گرفتن پشت گوش انداختن اعمال و رفتارهای اونها برات راحتتر میشه.
    آره عزیزم
    فقط باید به این باور برسی که راه تو درسته
    من مشکل تو رو نداشتم
    ولی خیلی جاها تو زندگی خواستم اخلاقم رو تغییر بدم
    مطابق خواسته ی کس دیگه رفتار کنم
    ولی بعدا فهمیدم
    خود واقعی خودم تنها چیزی هس که باید بهش اخترام بذارم
    و حتی اگه اخلاق بدی دارم باید با آرامش و خوندن کتاب و صرف انرژی رو رفتارم تعییرش بدم
    من الان به این نتیجه رسیدم حتی گاهی ممکنه پدر و مادرم هم تو راهنمایی من اشتباه کنن
    مث همین مشکل الان خودم که اون موقع وقتی بهشون گقتم هیچ کس به من نگفت باهاش قطع رابطه کن حتی پدرم که جنس مرد رو بهتر از من میشناسه؟
    عزیزم اگر بخوای به فکر غلط مردم ( حتی پدر و مادر ) اهمیت بدی دچار انفعال میشی و یهو به خودت میای میبینی از شخصیت واقعی خودت خبری نیس

    دوست پسر من یکی دو بار پیش من حرف رکیک گفت وقتی اعتراض کردم گفت همه ی دخترا میدونن تو بلد نیستی؟
    به دوستام گفتم که یکی پیشم همچین چیزی گفته برگشتن گفتن بابا نفیسه تو حساسی پیش ما 1000 بار میگن
    به بابا و مامانم گفتم اونا گفتن حساسی و بی خیال شو
    داشتم خودم رو عادت میدادم که اینجور چیزا داره عادی میشه
    انگار به هر قیمتی میخواستم اون رو داشته باشم
    سر همون شوخی ها میتونستم قطع رابطه کنم و الان تحقیر رو تحمل نکنم
    دیگه از اون نفیسه که اگه تو یه جمع یکی شوخی زیر نافی و ناموسی میکرد پا میشد میرفت قرار نبود خبری باشه

    عزیزم میگن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
    ولی به نظر من ضرب المثل اشتباهی هس
    اگه مطمئنی راهت درسته باید دقیقا مخالف نظر جماعت رفتار کنی حتی پدر و مادر ( با احترام )
    حساسیت نشون نده و نگو از ازدواج دوستت ناراخت نیستی
    دو ماه که بگذره از ازدواج دوستت میبینن که ناراحت نیستی
    و یواش یواش موضوع هم از داغی الانش می افته


    blueberry جان میشه راجع به شهرت هم راهنمایی کنی؟
    اسمش رو نگو ولی بگو تو چه ناحیه ای از ایران هس
    البته مشکل فقط شهرت نیست
    سن بالای پدر و مادر هم هست
    چون به هر حال تو شهر ما هم 30 سال پیش فرهنگ ازدواج با الان خیلی فرق داشته
    ویرایش توسط nafiseh joon : چهارشنبه 22 مرداد 93 در ساعت 13:07


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:11 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.