ممنوم لینک روخوندم مفید بود.آشنایی از طریق معرف بود خانواده باهم آشنا شدن و چند هفته با هم حرف زدیم و نظرامون یکی بود منم نظر مثبت دادم.با من هست خوبه و بهترین منم همینطور ولی از اول وقتی همو نمیدیدیم ساز مخالف میزد. بیشتر فکر میکنم خانوادش روش تسلط دارن.
فکر میکنه من و خانودام بهشون توهین میکنیم در صورتی که اینجوری نبوده. به خانوادم فحش و ناسزا نگفته ولی یه جوری بیان میکرد که من خانوادمو کنار بذارم و همش با خودش باشم ولی راهی که به این هدفش برسه اشتباه بود.
نمیخوام زندگیم رو به راحتی بذارم کنار میخوام بجنگم زندگیمو حفظ کنم. در صورتی که اون تلاشی برای زندگیمون نمیکنه. یه نفر ازدواج میکنه که به آرامش برسه نه اینکه ارامش بهم بخوره و سر هر مشکلی حرف جدایی بزنه.
اون با من همراه نیست من چه جوری به راهش بیارم؟ کمکم کنید. نمیخوام جوری رفتار کنم که بعدش زخم زبون بزنه بگه من که نمیخواستم تو ادامه دادی.
حتما منم اشتباهاتی داشتم جاهایی که نباید حرف میزدم زدم و جاهایی که باید حرف میزدم نزدم. مثل همین آخرین دفعه. به غرورم برخورد وقتی حرف جدایی رو پیش کشید. حتی خانوادشم گفتن هنوز دیر نیست تموم کنید. به جای اینکه خانوادش مشکل رو حل کنن بیشتر تحریکش میکنن و دیگه این آخری صبر خانواده ی منم تموم شد. و خانواده منم حرف جدایی میزنن.
این حرفارو از خودش و خانوادش شنیدم خودمم به جدایی فکر کردم به عوابقشم فکر کردم. دختر ضعیفی نیستم و ممکنه بعد جدایی هم خواستگار داشته باشم، چون هنوز سنی ندارم.فقط نمیخوام همه بفهمن من نمیتونم زندگی دو ماهمو اداره کنم. من دختر ضعیفی نیستم میخوام براش بجنگم حفظش کنم.
چرا این آخرین پیامم هست؟ چه جوری بیشتر میتونم پیام بذارم.
دوستان دیگه هم لطفا نظر بذارن. خواهش میکنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)