سلام مریم جان
بعد از نزدیک 9 ماه فقط برای جواب دادن به تایپیک شما وارد سایت شدم.
شرایطی که تعریف میکنی به جرات میتونم بگم تا 99% مشابه شرایط خواهر منه.
با این تفاوت که داستان ایشون برای یکسال پیش هست و حالا متاسفانه علیرغم تمام صبوری ها و کوتاه آمدن های خواهرم و حانواده ( از نادیده گرفتن کلی بی احترامی و توهین ها به ایشون و پدرمادرم، خرید عروسی نکردن و زهر کردن چندین ماه زندگی) چندماهیست که دنبال کارهای جدایش است و حرف اینه که کاش قبل از عروسی- حتی وقتی هم که کارت رو پخش کرده بودیم این تصمیم رو میگرفتیم و آن زمان دقت بیشتری میکردیم.
متجرا اینه که بنای ما سازش بود اما به جایی رسیدیم که حجت شد این زندگی زندگی نمیشود.
از خساست ها...از وابستگی شدید که منجر به دخالت های بی حد خانواده شوهرش شد از نگرانی چندماهه اون ها و یادآوری بی احترام جهیزیه و غیره و ذالک که بگذریم...معلوم شد آقا فبلا یکبار ازدواج کرده و جداشدند.معلوم شد که آقا قرص میخورد(قاعدتا اعصاب) و دست بلند کردن که هرکدام به تنهایی می تواند توجیهی یا دلیلی برای تصمیم بر ادامه ندادن زندگی باشد
سخن کوتاه میکنم.تا شب قبل از جشن هم دقت کن.مشاوره برو.تحقیق کن و هرلحظه اگه با عقل به تصمیمی رسیدی درنگ نکن.
سعی کن تو هرشرایطی بهترین تصمیم رو بگیری
از صمیم قلب آرزوی عاقبت بخیری میکنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)