ammin عزيز بايد بگم من هيچ وقت اونو با هيچ كسي مقايسه نكردم، و اتفاقا تأييد ميكنم وقتي مشكلي نداريم بهترين مرد دنياست واسم، اون خيلي رمانتيك، و عاشقه، ومن اينو به خوبي ميدونم، اما مشكلم وقتاييه كه بحثمون ميشه كه اين وقتا هم روز به روز داره بيشتر ميشه، ومن احساس ميكنم روز به روز فاصله مون بيشتر ميشه، اونم هميشه ميگه نذار اونقد از هم دور بشيم كه بيتفاوت بشيم به همديگه، شايد باورتون نشه، اما گاهي بوده در لحظه تو أوج دعوا محكم بغلم كرده يا بعد دعوا خيلي زود اومده گفته دلم واست تنگ شده، بيا تمومش كنيم، بيا فراموش كنيم، منم خيلي وقتا اگه حس كردم مقصرم همينكارو كردم، اما با وجود همه اينا ما باز بحثمون ميشه، انگار نميتونيم با هم كنار بيايم، از ديد اون من مغرور و خيلي حساسم كه البته شايد باشم اما اين دليل نميشه تو بحثامون اون مقصر نباشه، از ديد من هم اون عصبي و بي منطقه، البته عصبي بودنش جديده و قبلنا اينجوري نبود وحتي تو مسائلي كه حق با من نبود حقو به من ميداد.
و اما خستگي من! نميگم خسته نيستم، به خاطر شرايطم هستم خيلي زياد اما اون خسته ترم ميكنه و وقتي ميبينم همش متهم ميشم به اينكه از اون خسته شدم، موندم چرا اينجوري شده!!! چرا همش ميترسه از اينكه نميخوام باهاش زندگي كنم!!! بارها بهش گفتم مگه من جز تو كي رو دارم!!! اما موقع بحث دوباره همون حرفا رو ميزنه!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)