سلام دوستان... خاستم بگم که خلاصه پنجشنبه رفتیم خونه مامانم ایناو همین الانم رسیدیم شهرمون... خاستم موفقیت نصفه و نیمه مو بتون بگمو بازم کمک بخام.... سه شنبه داداشم ز زد گفت من میخام بیام پیشت..داداشم اومد... من میخاستم این هفته برم که شوهرم گفت منم حوصلم سر رفته شاید بیام...(البته خیلی ازین حرفا میزنه ولی سره عمل همش بهونه میاره) خلاصه 5شنبه شدو من گفتم بریم با هم که داداشمم با ما بیاد...بعد کلی اخم و تنگ و نمیدونمو دو دلمو ماشین خرابه و ... رفتیم.همش 5شنبه شبا که میرفتیم شنبه صبح زود میومدیم..ولی از وقتی که عروسی کردیم جمعه ظهر میگه بریم...که همشم حرف اقا میشدو تو راه دعوا و قهر داشتیم.. ولی این سری سیاستو عوض کردم.
5شنبه شب که رسیدیم گفتم ممنون که تو این همه گرفتاری نو اوردی و کلی نازش کردم...میدونستم که جمعه میگه بریم.سره صبونه گفتم یه چی میخام بگم استرس دارم چون تو همیشه زود عصبانی میشی..گفت نه بگو..گفتم میدونم کار داری و گرفتاری ولی من بعد سه هفته اومدم اینجاو دوس دارم حداقل یه روز کامل پیش مامان اینا باشم.تازه هوا گرمه ظهرو اذیت میشیم..ولی باز تصمیم با توا اگه بگی بریم میریم..دیگه نمیخام بخاطر اومدنو رفتن دعوا کنیم...هیچی نگفت..ساعت 2 شد گفتم چیکار میکنی میریم یانه گفت نمیدونم کار دارم اخه...گفتم اخه گرمه و اینا گفت خا حالا بخابم بعد...که خداروشکر تا 6 خابیدو من کلی با مامانمو خاهرمو داداشم حرف زدیمو خندیدیمو یکم کمبودم برطرف شد
- - - Updated - - -
باز صبحکه خاستم بیدارش کنم با اینکه خودم 2 ساعتم نخابیدمو این بعدظهرم خابید کلی غر زد که از دست کارای تو خابم ندارمو نمیزاری بخابمو این حرفا...ولی با زبا اینکه خیلی عصبی بودمو خسته هیچی نگفتمو تا اینجا نازش کردم..های گفتم صبح خنک بود چقدرو ترافیکم نداشتیم...چمیدونم ..بنظرتون خوب بود؟ ولی دلم واس خودم اینقدر سوختش که...چون همین که رسیدیم تا خود 1 شب دیشب داشتم کار میکردمو غذا پختم کلی ظرف شستم و کلی کار داشتم چون مامانم اینا بیشتر روزو سره کار بودن...کلی م استرس داشتم که نکنه یه صبح نگهم داره و بگه بریم...همش نگران بودم و کلی فکر و خیال داشتم..چمیدونم...خلاصه دیدمشون و عطر مامانمو یکم ذخیره کردمو شارژ شدم
باز بگید چیکار کنم...های اونجام بود میگفت به بابام ز نزدمو از بابا پول گرفتمو همش این کارو برامون میکنه و اونکارو میکنه و اوووووووووووووف![]()







.ولی باز تصمیم با توا اگه بگی بریم میریم..دیگه نمیخام بخاطر اومدنو رفتن دعوا کنیم...هیچی نگفت..ساعت 2 شد گفتم چیکار میکنی میریم یانه گفت نمیدونم کار دارم اخه...گفتم اخه گرمه و اینا گفت خا حالا بخابم بعد...که خداروشکر تا 6 خابیدو من کلی با مامانمو خاهرمو داداشم حرف زدیمو خندیدیمو یکم کمبودم برطرف شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)