مشکل من این هست که اونا اینطوری نیستن که انقدر اروم صحبت کنم اونام سریع بگن باشه چشم فقط دیگه تکرار نکن ....
خالم تا حالا چند بار بهم تهمت زده که وقتی با دوستام بودم گفته با اون پسره ای ....
خالم با اینکه سنش کمه اما مثل شمر میمونه و مدام تو گوش مامانم ویز ویز میکنه از اونجایی هم که مامانم عااااااشق خانوادش میشینه پای حرفاشون .... از دخالتاشون .... رفت و امد های بیجاشون خسته شدم
الان برم خونه از مامانم معذرت خواهی میکنم اگرم لازم شد گریه هم میکنم اینو صد در صد مطمئنم خالم از سرکار بیاد مستقیم میاد خونه ما و شب وایمیسه پیش من که نگهبانیمو بده .... و انقدر زیراب منو پیش مامانم میزنه که مامانم بشه دشمن سرسختم نمیدونم دردشون چیه ؟؟؟ تا وقتی که باهات خوبن که هیچ اینطوری میشه ول کن نیستن .... دیشب خالم نزدیک بود منو بزنه .... اما من حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزدم .... صبح هم با یه لقد از خواب با عنوان هووووی بیدارم کرد ....








علاقه مندی ها (Bookmarks)