صدايم مي كرد
بازهم مثل يك تا بلوي از نفس افتاده
در مقابل چشمهايم شكست
تكه تكه
مرورش كردم
باز هم مثل تمامي عكسهاي كودكي ام
حرفي نداشت
كه بلند بلند بخوانمش
بس است
جارويت مي كنم
و مي سپارمت
به خلوت خاكروبه ها
مثل يك نقاشي تكراري
كه بارها كشيده بودمش
ديگر براي ديدنت
طرحي تازه نداشتم
من مي كشيدمت
مي كشيدمت
روي خاكها
زخم مي شدي
دستهايت دامنم را مي چسبيد
مي كشيدمت روي شنها
و دريا
تو را مي شست و مي برد
بي هيچ رد پايي
...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)