شیدا جان و کیارش ممنون که پاسخ دادید
من تقریبا از 20 سالگی دوست داشتن رو تجربه کردم ولی همیشه فقط دوست داشتم یعنی هیچ ارتباط عاطفی با کسی نداشتم
اولین بار عاشق همکارم شدم و همش توی دلم از خدا میخواستم که مهرم به دلش بیفته
بعد از یه مدت دیدم رفتارای خاصی داره ابراز علاقه میکنه و روزایی که کاری نداره یهو میاد شرکت و .. یا مثلا خواهرش در مورد خانوادم و موقعیتهای ازدواجم سوال می کرد و رسم و رسومات ازدواج
ولی راستش همون موقع هم با اینکه دوسش داشتم ابراز علاقشو ج نمیدادم یعنی ته دلم هنوز باورم نمیشد دوسم داشته باشه به رفتاراش شک داشتم و خودمو به اون راه می زدم
تا اینکه بی اعتنایی منو دید و ارتباطش کمتر شد و برای ادامه تحصیل ازم دور شد
دوم یه همکار دیگه داشتم که اوایل ازش خوشم نمی اومد ولی خیلی متشخص بود یه وقتایی بی اعتنایی می کردم ولی متوجه می شدم که بهم علاقه داره
ساعت کاریش بعد از ظهر بود و منم شیفت صبح بودم هر روز 1 ساعت زودتر می اومد سرکار در حالی که همکاراش نیومده بودن تا شاید منو ببینه ولی من بازم بی اعتنا بودم و علاقشو دیر فهمیدم البته مستقیم چیزی نگفت ولی مورد اول مستقیم بهم گفت
تا اینکه بعد یه مدت حس کردم بهش علاقه دارم 3 ماه بعد یه بار که داشتم با یکی از همکارا صحبت می کردم غیرمستقیم یه تیکه انداخت که خیلی مغروری و اجازه نمیدی کسی بهت نزدیک بشه وقتی سوال کردم متوجه شدم اون آقا علاقه داشت و می خواست نظرم رو بدونه ولی به خاطر برخورد جدی من ترسیده بود اقدام کنه از طرفی هم خانوادش دختری از فامیل براش در نظر گرفته بودن که مجبور شد با اون ازدواج کنه الان هم بعد از 2 سال هنوز نگاهای معنی داری میکنه و یه جور دیگه هوامو داره ولی حد و حدود حفظ می کنه

مورد سوم همین خواستگارم بود به خاطر دلایل عجیبی که خانوادم آوردن حس غرور بهم دست داد و ج رد دادم فکر کردم بهتر از ایشون برام پیش میادولی الان پشیمون شدم و ایشون داره ازدواج می کنه
الان که فکر می کنم میبینم بین خواستگارام تنها کسی بود که اکثر معیارامو داشت و حسرت میخورم
توجه کنید که توی موارد بالا اکثرن از روی غرور و سادگی شکست خوردم
جالبه که هر سه رو بعد از رفتنشون قدرش رو میدونم
این چند وقته با هر کدوم از دوستام که حرف زدم میگن در برخورد با جنس مخالف خیلی زودرنجی و حاضر جواب
و غرور زیادی داری
مثلا با همین آخری که خواستگارم بود مجبور شدم با برادرش به خاطر یه موضوع صحبت کنم و چند تا سوال هم در مورد خواستگارم پرسیدم تک تک سوالاتی که می پرسیدم یک ساعت فکر می کردم که از سوالم چه برداشتی می کنه نکنه غرورم زیر سوال بره
فکر می کنم نمیتونم روابط عاطفیمو مدیریت کنم
نمیدونم کجا باید حسمو ابراز کنم یا خویشتن داری کنم
حس می کنم هر کس که با علاقه به سمتم میاد تهاجمی باهاش برخورد میکنم
یعنی دوست دارم بهم نزدیک بشه چون دوسش دارم ولی وقتی نزدیک میشه سرسختی نشون میدم
این دو روز خیلی خودخوری کردم
نمیدونم کدوم رفتار درسته
کاش واقعا برای خواستگارم ازتون مشاوره می گرفتم